کردستانِ طالبانی ها و بارزانی ها
بهنام چنگائی

Print Friendly, PDF & Email

 

در رسانه های اپوزیسیون پیرامون استقلالخواهی کردستان عراق و عواقب آتی آن بسیار نوشته شده است. من نیز می خواهم تنها به بخش ایستائی ساختار فرهنگ و سیاست مسلط و عشیرتی آن بپردازم. به باور من جای هیچگونه شگفت زدگی بر گذشته سوخته خودمختاری، و امیدواری بی هوده به فردای بهتر کردستان مستقل عراق وجودندارد. زیراکه: در یکسو منطقه در میان جنگ های قومی ـ مذهبی بخون کشیده شده؛ و در دیگر سو ساختار مدیریت ایلی و قبیله ای کردستان پس از صدام همچنان برجاست. و با پیدایش نیم بندِ نوعی فدرالیسم آبکی که در این کشور ویران میسرشد، دریغا فرهنگ حکومت مردمسالاری پانگرفت و هنوز در هیچکجای آن کشور و در میان هیچکدام از ملت های بجان هم افتاده عراق، همگرائی فراملی مذهبی و رغبت همزیستی دوستانه و مردمی راه نیافت. بویژه، در جوامع کرد تبار و”اسلحه مدار” که کانون سیاست سیستماتیک کردستان، پیوسته پیشمرگه پرور و تبعیض ستیز بوده است در اینجا نیز، بسان دیگر مناطق داعش زده عراق، زندگی جاری و ساختار هدایت خودمدیریتی آن متحول نشده؛ واپسگرائی های مذهبی ـ سنتی ـ عشیرتی در ژرفای سراسر کشور و در کردستان تشدید و تقویت شده است. و هرکدام از ملیت ها مرزهای قومی خود را برابر دیگران بلند کشیده و می کشند، همچنانکه با اندکی تفاوتِ منطقه ای، دیار کردان دلیر هم، سرکردگی بی چون و چرای طالبانی ـ بارزانی را برتابیده و ناچار سیاست عشیرتی برجامانده است.

 

پس گریزناپذیر می توان گفت که چالش مردم شجاع کردستان برای زدودن خودکامگی ها و برای دگرگونی های لازمی که این ملت، دهه ها برای آن مبارزه مرگبار کرده به نتیجه مطلوب نرسید، بلکه گمراه شد و ای بسا با وعده های ریاکارانه ی سران اقوام، نان و آب و آزادی شان فراموش شود که برای بسیاری شده است. و”کردیتِ کردان” به امید مستقل هموندی ملی ـ ناسیونالیستی دیریست که از رهبران خود گول خورد، یا کلا از پاافتاد؛ تا مگر با ترفند سران و با اهرم دمکراتیک آرزوی خیز استقلال طلبی “اوی کرد” ممکن و برداشته شود که حتی در خودمختاری ممکن نشد. توهم قومگرایانه ی پوچی که زیر سلطه ی بورژوازی نوپای تجاری ست، و عمدتا ملت کرد را سرخورده کرده است و قریب به اتفاق مردم کرد همچنان دچار همه تضادها و تناقض ها و تعارض های اجتماعی ـ طبقاتی عصر پسا بعثیسم می باشد؛ و در روزمرگی زندگی “کرد” با این جو و فضای حاکم پیشرفت سیاسی اقتصادی و سازش اجتماعی چندان آسان نیست.

 

و فراروئی موفق اجتماعی، طبقاتی، سیاسی و فرهنگی در کردستان، گره کور سران سرزمین خون آلودی ست که مردمانش تشنه ی آزادی ها و برابری هایند و همچون گذشته ها خواسته های شان در پی خودمختاری بی پاسخ مانده و این ملت کرد بزرگوار و رنج کشیده به آن نیاز حیاتی دارد. ملت کرد پیشترها و با پیشمرگی و با امید به رهائی از تبعیض ها و نابرابری ها برابر صدام بر سرکوه های کمرشکن ایستاده بود، و با تمام توان می رزمید. اینبار اما بدون کلاشینکف بیکار و گرسته و تنهاست. و دشمن کنونی او در خیابان( طایفه های طالبانی بارزانی) هستند که در خانه تهی و طوفانی اش سکان رهبری یافته اند. دشمنانی که بنام ملت کرد بر اقلیم کردستان سوارند و بر هستی سیاسی و اقتصادی بشکل مافیائی چنبرزده، و بی کم و کاست رو در روی منافع توده های کرد می باشند.

 

ناچار، خودمختاری کردستان عراق کمینگاه راهزنان و رویدادهای بدخیم ناگهانی ست و همزمان دچار ستیز منافع طبقاتی توده ها برابر سرکردگان می باشد. و ای بسا نچندان دور، این ملت با بند و بست های سران خودرأی، قربانی سیاست های طمعجویانه و تجاوزگرایانه ی صهیونیستی، ناتوئی، آردوغانی و یا ولائی شود و موج بلند ائتلاف های کوچک و کلان آتی داخلی کشور و یا در دیپلماسی خارجی ها پاک ویران شود؛ آنهم در منطقه ای که بسیار ناآرام است. این استعداد ویرانی”خودمختاری” بیشتز بخاطر بی پشتوانگی او از مردم سرخورده و آسیب پذیرش است. چراکه سران و سیاست خودمختاری کردستان، هیچگاه در این فاصله خودگردانی نخواست، اراده سیاسی این ملت را یکدست و طبقاتی منسجم کند و مدیریت مستقل و فدراتیو به اقلیم خود ببخشد و راهبری سیاست را به آنها بسپارد. جای گمان ندارد که در چنین واپسگرائی ها ناگزیری حکومت فردی و قهرمانی طالبانی بارزانی پا سفت کند و کرده است. و در دهه های گذشته نه در سطح جوامع دمکراتیک و نه در اعماق وامانده فرهنگی، و نه در اقصاد نفتی آن که غرق در فرهنگ عشیرتی ـ قومی و فساد است چشم انداز مترقی و پویای مردمی میسر می شد و نشده است و شالوده ی کردستان منهای ساخت و ساز ساختمان های تازه و بورژوائی، پهنه تنگدست اقلیم پایگاه و جایگاه کرد رزمنده و افتخارآفرین دریغا همچنان با فقر درجامی زند.

 

از همینرو سران سرگنده ی آن مالک اقلیمند، و تاکنون راهکاری برای همبستگی و فراروئی سیاست اجتماعی ـ طبقاتی بسوی فردائی مردمی، متفاوت، آزاد، آباد و از همه مهمتر برابر راه نیافته، هدفش را هم هرگز نداشته، و در آینده هم نخواهدداشت. زیرا کردستان مال ایل بارزانی ـ طالبانی و مافیاهای هردو سو و دیگران پشت پرده است. و این در حالی ست که جامعه کرد مملو از بیماری های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی سرخورده می باشد؛ و از ناسازگاری های حقوقی و ستیزهای نابرابری ها بشدت رنج می برد و متورم چرک خونین می باشد. اگر همبستگی ملت کرد با سران برای حق زندگی در گذشته ها و در کوه ها آنها را با هم دست در دست و متحدکرده بود، و ملت کرد پیام جنگ با صدام و بعثی ها را یکدست با آنها می خواند، و دستان شان را بهم پیوند محکم می زد؛ این روند دوستی پیشین سرشکسته شده و دچار ناسازگارهای فرصت زندگی در شهرهای آزاد کنونی ست؛ زندگی ملت کرد از بعث تا به امروز یکسان مانده است و سران قوم صاحب همه چیز شده اند. و تناقض در اینجاست! زیرا زندگی قریب به اتفاق مردم دگرگونی شایسته و بایسته ای را که برایش رزمیده اند نیافته و تضاد امروزه با خاندان های بازرانی ـ طالبانی و اقتصاد کمپرادور انگل تجاری در دست باندهای آنهاست که می بایست دوباره و سازش ناپذیر مورد بررسی درست قرارگیرند تا توسط توده ها زدوده شوند.

 

بنا بر این خود مختاری کردستان عراق برای این دیار دستآوردی بسود دفع و رفع ستم سیاسی اقتصادی طبقاتی زیرین دستان نداشته و استقلال احتمالی آینده آن نیز با بقای بورژوازی انگل تجاری نمی تواند بسود جامعه ی بشدت محروم و متلاطم کرد باشد، بینجامد و نیست. بلکه استقلال کردستان حتی اگر از دست انگیزه های متلاشی کننده ی کل منطقه توسط استراتژی اسرائیل نجات بیابد که سخت است؛ اگر از تیغ خشونت های مذهبی، قومی و جهانخواری امپریالیستی نجات یابد که ساده نیست؛، بازهم همچون همیشه و در این سالیان سوخته کرستان تنها، برای سران از ما بهتر طالبانی ـ بارزانی و کاسه لیسان آنها خواهدبود و هست. به باور من، یک ستیز و جنگ پوشیده در اقلیم کردستان وجوددارد که برای قطب بندی منافع اجتماعی در حال بروز و تکوین است، جنگی که می تواند سرنوشت ملت های منطقه و خصوصا کردها را روشن کند؛ آنروز چندان دور نیست. راه حل کردستان عشیرتی استقلال نیست، بل و پیش از همه باید برای تمرکززدائی های سیاسی، توسط فدرالیسم مناسب محلی به تقسیم قدرت سیاسی دست یازید.

 

بنام چنگائی ۱۸ مهر ۱۳۹۶

18 comments

  1. این یکی جا ماند:

    اگر رژیم فاشیست است و نمیگذارد تشکل کارگری بوجود بیاید، پس نمیگذارد هر تشکل دیگر و خود سرنگونی رژیم و سیاستهای لیبرالی و رفمیستی هم تحقق پیدا کنند. پس احتمالا شما منتظر هستید که یک قدرت خارجی و قوی تر رژیم را سرنگون کند، درست؟ این که نشد منطق!

  2. خوانندگان بهتر است برای درک کامنتهای من به خود کامنتهای من مراجعه کنند نه تفسیرات آقای جنگایی از آنها. گفتنی ها گفته شد. اگر از خط اصلی مبحث دور نشوید، متوجه قضایا خواهید شد.

  3. جناب ناشناس سلام؛

    جناب ناشناس گرامی؛ بیایید بیش از این راه دور نرویم و مسائل گرهی روز و جاری را از گذشته ی چپ جداکنیم. بدبینی شما به من و امثال من یک پیشداوری ناسزاوار است. من بارهای بار به شما گفته ام که در نظام مذهبی ـ ولائی ایران که فردی همچون خامنه ای آن بالا نشسته و نیمه خدائی می کند و اراده ی به اصطلاح خدائی را بر روی زمین سوخته اعمال می کند؛ یک فاجعه ی نوع بشری ست که باید و پیش از همه از مضار ریاکاری مذهبی و از مارهای زهری و گزندهای آن رهاشد.
    زیرا در این ساختار خودکامگی نفس کشیدن مخالف و نان درآوردن کارگر آسان نیست؛ بل اغلب بقیمت زندان و مرگ تدریجی میسر است؛ بحصوص برای کارمزدان آگاه پائینی و حاشیه نشین های بیدادرس و همچنین برای نیروهای “چپ کافر “که از دید رژیم دشمن ایدئولوژیک نظام فریبکار مذهبی اند.

    دوست عزیزم! اینکه استالین و یا هرکس دیگری در جنبش چپ جهانی چه ها کرده اند، که نمی باید می کردند! اصولا بمن و مای همفکر چپ و کمونیست امروزی چه ربطی دارد؟ این رویدادهای گذشته و فجایع ناگواری های آن پیوسته، مساله ی تاریخی همه ی ماست و خواهدماند که باید از آنها آموخت. اما اینچنین پیشداورانه هم که شما می گویید نمی شود گفت که از ترس چنان ساختارهای تکقطبی و تکحزبی نباید در پی سرنگونی رفت و در مسیر فروریزی استبدادمذهبی کنونی بود، و از دید شما به این نتیجه “مات و پات”رسید که هر تغییر ساختاری در هر حال بورژوائی ست و تکرار آن بی هوده!
    از دید شما: باید آنقدر ماند و انتظارکشید تا جامعه ی ایرانی خرد و استعداد کمونیستی بیابد! حالا در این خفقان چطور چنین فرصتی ممکن است؟ شما به آن چند و چون نمی پردازد. یا اینکه می گوئید: سرنگونی نظام ولائی، چون بسود اهداف کمونیستی نیست و یا اگر جایگزینی هم صورت پذیرد، اما ساختاری چپ لیبرالی باشد؛ باز هم ممکن نیست مفید واقع شود، و حتما نمی تواند در غیاب اراده ی شورائی موفق شود. بل می تواند چنان آلترناتیوی همچون گذشته ها شکست بخورد و خواهدخورد. و سپس می گوئید: چرا باید در آن مسیر رفت و بود؟ و یا وارد همکاری های سرنگونی آن شد! وقتی فایده ای ندارد؟

    (( همه ی این دلایل ذهنی و فرضی و نگرانی های شما جز بدبینی صرف نیستند و به بقای نظام خودرأی و تبهکار خامنه ای یاری می رسانند؛ حتی اگر ناخواسته باشد که چنین است.))

    بنابرین یا شما آلترناتیو شورائی ـ کمونیستی دولت ستیز خود را می خواهید و می سازید، یا در غیر آنصورت باید از همین حال، بپایان هر آغاز یاری رسانی نه گفت، و به ته خط آنهای آتی هم رسید. و با هیچ جریانی که در پروسه مبارزه ی دمکراتیک می تواند بخاطر منافع خود، و با شما در همسوئی دشمن شکنانه ای برای منافع طبقاتی تأثیرگذاری سازنده داشته باشند، آنها کنارزد و با آنها علیه دشمن مشترک همکاری نکرد و تحریم شان نمود، عملی که بسود رژیم است و جز حول دادن آنها در صف دشمن نمی باشد.

    این تدبیر ایدئولوژیک ـ سیاسی “یا با من یا علیه من” جر تکرار تاریخی خط سیاه و سفید خودکامگی نبوده و نیست و هیچگاه نیز نمی تواند پاسخگوی اصلاحی و آبادی مصیبت مذهبی از یکسو، و زدودن خودخواهی ها و برتریجوئی های جامعه طبقاتی و رنگین ما از دیگر سو باشد. و تاکتیک جاری روز و راهکار مبارزه ی ما سخت و ناهموار ما را در عرصه ی کلان و سراسری درست بررسی کرده و راهبردهای نوع انسانی را بشناسد و در خود بازیابد. و بسود و یاری جامعه در خفقان زیسته و مانده ی اسلامی ـ ولائی یاری و یاوری درخوردبرساند و همدردانه برایش راهکار برابر و تبعیض ستیز داشته باشد.

    (( ناگزیرم با احترام فراوان بشما بگویم که چنین دید بدبینانه، خشک و نرمش ناپذیری جز پاسیفیسمِ ” دور و تسلسلیِ ایدئولوژیک” بیش نیست. و البته پذیرش بی عملی تاکتیک امروز و ابهام استراتژی فردای آن، هیچگاه نمی تواند بهتر از امروزش باشد و نیست. ))

    شما نمی خواهید بیاری سرنگونیخواهان بیائید. در حالیکه بخوبی می دانید نظام ولائی حرف اول و آخر زندگی نوع ایرانی ست. او استبدادهار و بهکارانه ی مذهبی، همزمان مهره ی سرمایه سالاری جهانی ست. در این ساختار سرمایه سالار علاوه بر انگل قاچاقِ همه چیز از “سکس تا افیون” و کمپرادور تجارت سپاهی و بندرهای خصوصی آن، مطیع بدون اراده ی بورژوازی نئولیبرال جهانی ست و هم او دست در دست دشمنان ما در ژرفای درون و بیرون کشور “سیاست اقصادی” ما را با جهانخواران می چرخانند و بالامی کشند.
    اما همین رژیم الهی، کوچکترین اعتراض حقوقی وکمترین درخواست آزادی ها و ایجاد تشکل های صنفی و طبقاتی را به هیچ قیمتی برنمی تابد. و آنگاه شما ترجیح می دهید از ترس “سرخ ذهنی ما” که نه سر پیاز بوده و هستیم، با همین “سیاه وحشت” کناربیایید. این براستی شگفت انگیز است. من این آمادگی اتنخاب بدترینِ بدترین های شما را نمی فهمم.

    چراکه این دستگاه تنگ نظر و تمامیتخواه هرگز آزادی تشکل کارگری را نمی پذیرد! که شما در پی شورائی آن هستید! و پرسیدنی ست که شما در این وادی زور و زندان و مرگباری می خواهید سازماندهی بی کم و کاست اراده ی مستقل (( شورائی کمونیستی)) برپاکنید!؟

    . بهمین خاطر است که چنین نوشته اید:

    ما کمونیستها، اگر هوادار این جامعه باز باشیم، خود را علنی میکنیم و کار سرکوب و ترور خود را راحت میکنیم. یعبارت دیگر، در جامعه باز، کانگستر ها و گروه های فاشیستی دست نمیخورند و در خلوت خود با چتر حمایت دولتی از سرمایه زیست میکنند، اما ما باید همه چیز خود را رو کنیم و کاملا ضربه پذیر باشیم. راه حل این است که ما از همین الان بجای دفاع کردن از ایجاد نظم “فضای باز”، دنبال نظمی باشیم که کنترل آن در دست خود ماست نه در دست استثمارگران ما.

    جناب ناشناس اگر هم روزی شما توانائی ایجاد چنان نظمی را داشته باشید که می گوئید، در آنصورت بازهم شما جز یک حلقه ی کوچک فرقه ای، و مخفی عقیدتی نخواهید بود و یا ماند؛ زیرا اگر لو بروید در دم نابودتان می کنند و شما نمی توانید گسترده و سراسری باشید. و بهمین دلیل و بی گمان نمی توانید مبارزه ی کلان طبقاتی ـ توده ای کارگران را که بسان دریای پرآشوب می اولد و ویرانگر نظم کهنه را در انتظار نشسته است سازمان دهید.
    باسپاس

  4. “جامعه باز” را جور دیگری هم میتوان تفسیر کرد. در جامعه باز چون سرمایه داری محترم و مقدس است و از طریق قانون و دستگاه نظامی دولت محافظت می شود، سرمایه داران در خلوت خود و با اتکا به منابع مالی فراوان، گروهای مخفی و شبکه های مافیایی خود را بوجود می آورند. کار این شبکه ها دفاع از حاکمیت سرمایه است و الزاما رد و پای حقوقی و دولتی ندارد. مثلا گروهای نژاد پرستی و کانگستری و انواع و اقسام گروهای ضربتی. حال ما کمونیستها، اگر هوادار این جامعه باز باشیم، خود را علنی میکنیم و کار سرکوب و ترور خود را راحت میکنیم. یعبارت دیگر، در جامعه باز، کانگستر ها و گروه های فاشیستی دست نمیخورند و در خلوت خود با چتر حمایت دولتی از سرمایه زیست میکنند، اما ما باید همه چیز خود را رو کنیم و کاملا ضربه پذیر باشیم. راه حل این است که ما از همین الان بجای دفاع کردن از ایجاد نظم “فضای باز”، دنبال نظمی باشیم که کنترل آن در دست خود ماست نه در دست استثمارگران ما. بدینجهت، ایجاد تشکلات کمونیستی یعنی ضد سرمایه داری در محیطهای شغلی و تبلیغ و ترویج ایده کمونیسم ضرورت ست و الویت مرکزی و فوری دارد. مخالفت من، مخالفت با این ضرورت و آنرا مشروط کردن به نظم لیبرالی ست. ما منتظر هیچ نظم نباید باشیم چون نظم شورائی و مدیریت جمعی خود.

  5. مطلب دیگر اینکه هزینه ای که بردگان مزدی باید برای درست کردن نظم بورژوازی لیبرال و وارد شدن به وضعیتی نامعلوم بدهند گزاف است. سرمایه داران لیبرال بردگان مزدی را برای اهداف خود به خیابانها می کشانند. سیاسیون سرمایه دار، مثل سرمایه اشان، قدرت سیاسی خود را از بردگان مزدی و با هزینه جان و وقت آنها بدست می آورند. بدینجهت سازش با آنها به مفهوم سپردن بردگان مزدی به چنگ آنهاست.

    در جواب گفته خواهد شد که بهرحال وضع بردگان مزدی در تحت شرایط لیبرالی بهتر خواهد بود و شرایط مناسبی برای ترپیج کمونیسم بوجود خواهد آمد. . در پاسخ به این ادعا دو تکذیب وجود دارد. ۱- وضع بیماری که از جراهت عفونی و یا جسمی درد دارد با مرفین بهبود نخواهد یافت گرچه تحت آن احساس رفاه خواهد کرد. ۲- در چهارچوب نظم سرمایه داری، بعلت بی ثباتی و رقابتهای درونی، تضمینی برای جلوگیری از بازگشت به نظم فاشیستی وجود ندارد. بدینجت کار کمونیستی از طریق دفاع از بوجود آوردن نظم لیبرالی اتلاف وقت است. وقتی کمونیست از نظم لیبرالی دفاع میکند، دیدگاه لیبرالی به زندگی را وارد ذهن کارگران میکند، نه دیدگاه کمونیستی را، برای همین کماکان فعالین کمونیست با برداشتن توهمات لیبرالی در ذهن کارگران مواجه خواهند بود ، اما اینبار توهمات لیبرالی ای که خودشان دستی دستی وارد ذهن آنها کرده اند. اینطور بگویم، در چهارچوب فکری نظام طبقاتی، هیچ بهبود واقعی حاصل نمی شود و در این چهارچوب هیچ پنچره خروجی وجود ندارد. ورود به آن ورود به دور باطل است.

  6. در ارتباط با این قسمت:

    “در نگاه خاص شما میان پدیده های متنوع تفاوت هائی هرچند اندک وجودندارمد و یا برجسته نیستند؛ یا مرزهای نظری تان آشکار نمی باشند. برای من که به سازماندهی اراده ی طبقاتی نیاز و باوردارم، و این امکان در نظام مرتجع، خودکامه و سکتاریستی مذهبی متصور نیست؛ برایم معقول و درست می نماید که حداقلی که می تواند مرا به اهدافم نزدیک کند، از آن بسود زندگی بهتر توده ها استفاده کنم و زدودن این مانع بزرگ ( نظام مذهبی) را سازمان دهم.”

    تفاوت اندک وجود نداشتن دور از منطق علم نیست. بعضی وقتها تفاوت قائل نشدن اندیشه درست است و یا لااقل مرحله درستی از فکر کردن و تغییر است. در دنیای ریاکارهای متنوع و وسیع ارتجاع، مطمئنن تفاوتهایی بین خامنه ای و ترامپ وجود دارد ولی تکیه به وجه اشتراک آنها بمثابه نقطه آغاز حرکت شناخت غلط نیست. در اکثر مواقع ، یا در مقابل با طرز فکرهای معینی، ما بعلت تجربیات تاریخی مارکسیستی و ارتجاعی شدن دولتها و احزاب آنها، ما در نقطه آغاز کار هستیم ، برای همین در مرحله تجرید و یافتن مقوله بنیادی می باشیم.

    معنی میکنم که حداقلی که در جمله شما هست به مفهوم دفاع از نظم بورژوازی لیبرال و کوشش در کمک کردن به آنها در مقابل استبداد مذهبی و فاشیستی حاکم است. و، فکر میکنید که شما را به هدفتان که بوجود آمدن جامعه کمونیستی می باشد نزدیک میکند. بحث من هم تماما این است که اصلا شما را و یا من و ما را به هدف نزدیک نمیکند. در پایین توضیح دادم چطور. اما مطمئنن نظم بورژوازی لیبرال برای قشر تحصیل کرده و مرفه تر طبقه کارگر نه تنها قابل تحمل تر است بلکه میتواند نظمی باشد که نه تنها چندان برای تغییر آن ضرورت فوری احساس نمی شود، بلکه میتواند آغازگر بازی های بی انتها با توده ها در پارلمانها باشد، چیزی که تجربه کرده ایم و می کنیم. حال یکی آمده و میگوید بجای بوجود آوردن شرایط رشد اپورتونیسم در میان کمونیستها، جامعه لیبرال استثمارگران، بهتر است از همین الان کار اساسی کرد و جلوی آنرا گرفت و به مبارزه با سیستم پایه و اساس درستی داد. در پایین ذکر کردم که چطور. کلا، برای این کار نباید از دولت و فرم آن شروع کرد، باید از شرایط و وضعیت عینی بردگان مزدی و ضدیت آنها با اربابان سرمایه آغاز نمود. بدینجهت، از فلسفه و فلسفه سیاسی حرکت نمی کنیم، از وضعیت عینی و معضلات مربوط به آن آغاز میکنیم. به یک کلام، از فلسفه آغاز نمیکنیم، از علم آغاز میکنیم. این فلسفه هست که مانع ندیدن ارتجاع استالینیستی و یا سوسیال دموکراتیک می شود. اگر علمی فکر کنیم هر دو را می بینیم و علیه آن مسونیت ایجاد میکنیم.

  7. سئوال کردید جواب دادم، سیاست من با کسانیکه میگویند به مارکسیسم و کمونیسم اعتقاد دارند رک و راست است و خودم را سانسور نمیکنم و پولتیک بازی در نمی آورم. کلا به پولتیک بازی در میان کسانیکه میگویند به کمونیست اعتقاد دارند نه تنها معتقد نیستم بلکه برعکس پولتیک زدا هستم چون آنرا برای کار آگاه گرانه مضر می بینیم. اما سیاستم در ارتباط با کسانیکه به روابط طبقاتی معتقدند متفاوت است.

    اصلا عجیب و غریب نیست که فکر کرد که نقطه نظرات حاکم بر اکثر مارکسیستها در واقع ضد کارگری ست. اگر به شکل گیری رژیم مخوف استالین و سازشکاری های تاریخی سوسیال دموکراتها فکر کنید و پارامترهای آنرا درک کنید به من حق خواهید داد. ما نمیتوانیم همان اصول و طرز تلقی ها را دنبال کنیم و انتظار هم داشته باشیم که همه چیز بر اساس منافع بردگان مزدی تغییر کند. آنها امتحان علمی خود را پس داده اند، عقاید و نتایج ارتجاعی آنها محترم نیستند. من حتی برای شما مثال یونان و ونزوئلا را آوردم که دور نیستند و پاسخی نگرفتم بر عکس پولتیک سئوال و عوض کردن موضوع را دریافت کردم. خر که نیستم سالیان سال مشغول این کارها بوده ام.

    یک نوع دیگر در درک درستی انتقادات من به افکار حاکم بر اکثر مارکسیستها این است که ببینیم که با وجود تعداد زیادی مارکسیست و تشکل مارکسیستی، نه فقط تحت حاکمیت فاشیستی رژیم اسلامی، بلکه در تحت شرایطی به مراتب لیبرال، آب از آب تکان نمی خورد. چرا؟ چون نفی منطق صد سال پیش مارکسیستها با مراجعه ساده به عملکرد تاریخی شان راحت شده است و میتوان براحتی در ذهن برده های مزدی شک ایجاد کرد. ما این فاکت را بصورت دوری از این گروهها و احزاب تجربه میکنیم. در کار روزمره کمونیستی ما می بینیم که مخالفان کمونیست براحتی با مراجعه به فاشیسم استالینیستی و هرزگی سوسیال دموکراتیک، کارگران را از این گروها دور نگه میدارند و بسیاری از کارگرانی که به آنها می پیوندند مایوس می شوند. بیخود نیست که مارکسیستهای ایرانی از مشتی حزب اللهی تهی مغز شکست خوردند و ایدئولوژی های مذهبی و نیمه مذهبی-نیمه لیبرال بر افکار بردگان مزدی حاکم شد. کلا مارکسیستهای ایرانی بعد از کودتای بیست و هشت مرداد هرگز نتوانستند ایده هایشان را بصورت وسیعی وارد ذهن بردگان مزدی کنند. علت زیادی داشت اما علت اصلی آن ارتجاعی بودن حاکمیتهای مارکسیستی و جنایتهای آنها علیه هم بود. چرا این مهم است چون در شرایطی به مراتب فاشیستی تر و از لحاظ فرهنگی محافظه کارانه تر، مارکسیستها توانسته بودند توده های بیشماری را به خود جلب کنند.

    شاید در عمل نیستید که ببینید که نتایج تاریخی اعتقادات مارکسیستی چقدر کار کمونیستی را دشوار کرده است. صد سال پیش آسان بود. مارکسیسم محترم بود چون از آن ارتجاع بیرون نزده بود. نمیتوانیم خود را فریب دهیم، واقعیات جور دیگری هستند، نمیتوانیم مثل کبک سرمان را توی برف کنیم.

  8. جناب ناشناس گرامی سلام؛
    گاها از نقدهای شما نسبت بخودم چنین برداشت می کنم که شما نه تنها مواضع سرراست مرا ضدکارگری و ضدبرابریخواهی می دانید بل، دیدگاه کل سرنگونی خواهان چپ را هم در اساس چنان دیده و فریبکارانه می بینید. و در ذهن شما ما تنها بدنبال هدف مان، یعنی رسیدن به اهرم قدرت سیاسی بنام کارگران هستیم. و برای رسیدن به آن جاهطلبی ها ما برایش حاضریم، چوب حراج به شرف خود، انسانِ چپ و نوعدوست بزنیم و آرمان های ضدسرمایه داری مان را قربانی مال و منال کنیم. از دید شما برای ما ((مهم جایگیری در صف مدیریت اجتماعی، اقتصادی سیاسی ست.)) و ماسک چپ ما، دعاوی برابری خواهی های فریبکارانه را برچهره پوشانده است. در حالیکه امروزه جانِ سخت و پوست کلفت می خواهد که کسی در این بازار چپ و کمونیسم ستیزی، در این صف بی جیره مواجب بایستد. بهتر است به بزرگان قربانی این مرام فکر کنیم که اگر می خواستند و در صف سرمایه می ایستادند، چه توبره های پرُی نمی داشتند.

    دوست من! با این دیدگاهی که شما دارید و با این دستان خالی ما، گمان نمی کنم که رژیم هزارخط مذهبی کک اش هم به این زودی ها بگزد. چه رسد که بشود سرنگونش کرد.

    ظاهرا که نه بل، آشکارا شما ترجیح می دهید همین رژیم ضدکارگری که نه، بیشتر ضدبشری ست برجاماند و بتواند همچنان ۳۹ سال گذشته دمار از روزگار نوع آدم درآورد؛ کارگر که جای خودش را دارد. تنها به رضا شهابی فکرکنیم که چرا خواست حقوقی ـ صنفی او را برنمی تابند؟

    دوست من هرکدام از ما حق مسلم دارد که چنان فکر کرده و عمل کند که می خواهد و می خواهیم. بنابرین هیچکس اجازه ندارد دیگری را بخاطر سبک نگاه و دلبستگی آرمانی ـ عقیدتی اش که با آن مخالف است تحقیر و یا برچسب زند. من با دید شما مخالف هستم. اما از تلاش تان برای رسیدن به اهداف تان پشتیبانی نظری می کنم.

    با شما مخالف هستم، زیراکه در نگاه خاص شما میان پدیده های متنوع تفاوت هائی هرچند اندک وجودندارمد و یا برجسته نیستند؛ یا مرزهای نظری تان آشکار نمی باشند. برای من که به سازماندهی اراده ی طبقاتی نیاز و باوردارم، و این امکان در نظام مرتجع، خودکامه و سکتاریستی مذهبی متصور نیست؛ برایم معقول و درست می نماید که حداقلی که می تواند مرا به اهدافم نزدیک کند، از آن بسود زندگی بهتر توده ها استفاده کنم و زدودن این مانع بزرگ ( نظام مذهبی) را سازمان دهم.

    چراکه من چاره ای جز این ندارم. سیاست ائتلافی ام جز از طریق سازش متصور نیست؛ مگر دست به اسلحه برم. و خود شما بهتر می دانید که برنده ی این ماجراجوئی ساده لوحانه دون کیشوتی که خواهدبود!؟ در ضمن تکرارکنم که اگر ما انقلاب را کار توده ها می دانیم؟! که می دانیم.

    حالا بحث با شما پیرامون تفاوت بین یک ساختار بورژوادمکراتیک با سمتگیری مردمی که بخش بزرگی از اراده ی سیاسی آن می تواند زیر نفوذ نیروی چپ و کمونیست کارگری باشد، در مقایسه ی با رژیم فاسد و تکقطبی ولائی بی معنی ست. ساختاری که بیشتر به یک کمُدی چارلی چاپلین در عصر مدرن او می ماند و شبیه است که جز مایه ی خنده در دل گریانمان بری برای کارگران و تهیدستان مان نمی تواند داشته باشد.

    در جنبش چپ، از چپ چپ اش تا راست سوسیال دمکرات آن کسی نمی خواهد وارد همکاری با طیف های راست ملی، ملی مذهبی، میانه ی دمکرات و یا نئولیبرال آن شود. در همین مورد بدنیست به سیاست های ائتلافی چپ بیشتر آگاه باشیم.
    همزمان اما اگر در راستای ایجاد جبهه و یا بلوک سرنگونی اتفافی همراستا برای همکاری های سرنگونی جویان میسرشود، بی گمان مشروط به سودبری طبقه ی کارگر و تنگدستان در آن، و مهمتر از همه، از موضع ضعف در برابر دشمن قدر جایز است. و چرانه! اما چنین سازکاری های مقطعی اگر بسود سفره های توده ها باشد؛ من بی هر و اگری آنرا تایید کرده و مفیداش می دانم. چرا نباید از آن فرصت بهره جست؟ و همزمان در اراده ی سیاسی کشور حضور فعال نداشت و زمینه و پای حضور و دخالت کارگران را وارد گودهای سیاسی ـ اقتصادی کشور نکرد؟

    من نمی فهم که آگاهی طبقاتی که خود شما هم به فقدان آن در میان کارگران واقفید، چگونه باید آموخته شود!

    من چندان با تلفیق آگاهی به جنبش خودبخودیِ مرسوم و شناخته شده ی لنینی یا همان تئوری حزب آهنین و انقلابیون حرفه ای خوشبین نیستم؛ اگرچه ضرورت بخشی از آنرا می پذیریم. اما با سبک شما براستی بیگانه ام، و باورندارم که حالا حالاها طبقه ی کارگر بتواند با این ساختار تمامیتگرای تئوکرات که بر همه ی ابزارهای سیاسی، اقتصادی، مقنن، قضائی، اجرائی و هولناکتر از همه نظامی چیره شده و چنبرزده است؛ نیروی کار بتواند به حداقلی از دانش تاریخی طبقاتی لازم برسد و یا باین زودی ها هستی ویران خود را بتواند در دل متلاطم این اختناق سیاه نجات دهد.
    باسپاس

    آزادی تشکل و سازماندهی اراده ی مستقل صنفی((که نه کمونیستی)) توسرشان خورد.

  9. نوشته اید:

    “من خوشحالم که شما هم در پی سرنگونی رژیم هستید”

    اینطورا که فکر میکنید نیست. چون آنارکوکمونیستها اعتقاد به دولت ندارند همیشه سرنگونی طلب هستند و در عین حال در تضاد با سوسیالیسهای دولتی، هیچ وقت سرنگونی طلب نیستند. اگر دنبال این هستید که سرنگونی معیار باشد، برای من معیار نیست، چون قبلا برایتان ذکر کردم که مهم طبیعت آلترناتیو است نه سرنگونی. برای همین وقتی ایده های کمونیستی در میان کارگران رواج نیافته، سرنگونی نمیخواهم چون به ضرر آنهاست، چون برای سرنگونی طلبی های غیر کارگری همیشه کارگران هستند که باید هزینه بپردازند. مثلا الان سرنگونی نمیخواهم. بعلاوه، چون شما در پی این هستید که برای سرنگونی کارگران دنبال نیروهای غیره کارگری راه بیافتند، هوادار سرنگونی نوعی شما نیستم. بدینجهت میتوانید من را سرنگونی طلب هم حساب نکنید.

    مرکز ثقل بحث من با شما سرنگونی نیست، طبیعت آلترناتیو است. طبیعت آلترناتیو شما در ارتباط با بردگی مزدی استثماری ست و در نتیجه رفرمیستی ست. دیدگاه شما در چهارچوب سوسیال دموکراتیک، رفرمیستی میتواند نباشد. حال چون بجث را به بحث سرنگونی میخواهید تبدیل کنید، ادامه میدهم.

    سئوال شما:

    “ممکن است برایمان بنویسید که این سرنگونی مورد نظر شما چگونه برنامه ریزی شده، و در چه زمان ممکن و منطقی ای بوقوع خواهد پیوست و نیروهای پیشبرنده آن کدامند؛ نقش عددی کارگران کمونیست در آن چقدر خواهدبود؛ و اینکه در ظرف این تشکل و یا شواری کارگران کمونیست؛ شما نیروهای دیگری را برای پشتیبانی خود خواهیدداشت! اگر بله، لطفا چند و چون آنرا شرح دهید؟”

    جواب،

    فعلا “برنامه ریزی” برای سرنگونی نمیتوان داشت چون فعلا ایده کمونیسم در ایران به اندازه کافی رواج ندارد. “برنامه” سرنگونی طلبی متعلق به روشنفکرانی ست که میخواهند رژیم را سرنگون کنند و خودشان به قدرت برسند ، مثل بلشویکها و یا مثل پارلمانتاریستها. آنها دنبال سرنگونی هستند چون رژیم به آنها اجازه ورود به قدرت سیاسی نمیدهد. اگر میداد، وارد دستگاه رژیمها ، که دستگاهی برای سهیل کردن روند استثمار است، میشدند. قبلا ذکر کردم که در یونان و ونزوئلا ورود مارکسیستها و یا سوسیال دموکراتها در دولت نتیجه نمیدهد. سوسیال دموکراتها یک قرن است که در دولتها وجود دارند و کاری نکرده اند.

    فعلا باید بدنبال تبلیغ و ترویج ایده کمونیسم، تشکل یابی کمونیستی در محیطهای شغلی برای گرفتن خواسته های کوتاه مدت و یادگیری و آمادگی پیدا کردن از طریق تجربیات مبارزاتی برای گرفتن مالکیت خصوصی بر وسایل تولید بود. از بین بردن دولتها و برقراری حاکمیت شورائی تنها پس از رواج یافتن کمونیسم در ذهن بردگان مزدی ممکن است و فعلا وقت آن نرسیده. اگر وقت آن برسد، خود تشکلات کارگری تعیین خواهند کرد که چگونه باید رفتار کنند. فعلا بحث سرنگونی در خدمت منافع قدرت طلبان
    اپوزیسیون طرح می شوند، مگر اینکه تجزیه و تحیلی شما از استالینیستها و سوسیال دموکراتهااین باشد که آنها برای بردگان مزدی مفید بوده اند!

    برای مبارزه کمونیستی و سرنگونی نظام سرمایه داری به هیچ “پشتیبانی” احتیاج نیست جز بردگان مزدی دیگر. بدینجهت به “نیروهای” دیگری احتیاج نیست. “نیروهای دیگر”، اگر دلشان خواست میتوانند خود را بصورت شورائی و ضد مالکیت خصوصی سازماندهی کنند. فعلا اکثریت عظیمی از “نیروهای دیگر”، چه کمونیستی و غیره ،خود را بصورت سلسله مراتبی، یعنی بصورت ارباب و بنده ، در سازمان ، حزب و یا گروه خود سازماندهی کرده اند. نتیجه کار این گروهها روابط ارباب و بندگی خواهد بود چون بر اساس روابط شورائی و غیر سلسله مراتبی و در محیط های شغلی نیست. سرنگونی طلبی آنها، بدینجهت، سرنگونی برای من نیست، برای رئیس شدن خود آنهاست ، حال چه بصورت بلشویکی باشد و یا بصورت پارلمانی. حال منظورم از رفرمیسم بهتر بیان شد. بیشتر از این هم هست.

    تفاوت اساسی نظر من و شما، توافق من و شما را در ضرورت سرنگونی، ظاهری و متضاد میکند. نقطه آغاز تفکر شما دولت و فرم حاکمیت است، نقطه آغاز تفکر من سازماندهی ضد سرمایه داری در محیطهای شغلی است. شما شاید هوادار تشکلات کارگری باشید اما در انتها از حاکمیت دولت بر آنها دفاع خواهید کرد چون دولت را عامل “فضای باز” می بینید و برای همین فعلا دنبال چنین دولتی هستید. در چهاچوب نظری من اگر تشکل واقعی کارگری وجود داشته باشد، یعنی تشکل کمونیستی، نه تنها اصلا به دولتی احتیاج نیست، بلکه “فضای باز” بوجود آمده است. پیدایش فضای باز، فقط و فقط به معنای پیدایش تشکلات ضد سرمایه داری در محیحهای شغلی است. وجود دولتهای بورژوا دموکراتیک اصلا به معنای فضای باز نیست. این پاسخی به پوپر هوادار استثمارگران هم هست. مقوله موهوم “فضای باز” هم از فلسفه او گرفته شده. او جوامع دولتهای غربی را در مقابل بلوک شرق سابق، “جوامع باز” میدانست. “جوامع بازی” که استثماری و استعماری اند، او نه به استعماری و نه استثماری بودن آنها اهمیت میداد. بدینجهت، کلمه “فضای باز” و “جامعه باز” را باید انداخت دور. بحث این است که ما بردگان مزدی هستیم، فعالیت تولیدی ما که مهمترین فعالیت ما و بشر است در چهارچوب حاکمیت و استبداد سرمایه و سرمایه داران و دولت شان صورت میگیرد، آزادی ما تنها و تنها بصورت آزادی از کار مزدی و مالکیت خصوصی معنی می یابد.

  10. سلام جناب ناشناس،
    نوشنه اید:
    سرنگونی ای که من در پی آن هستم کاملا کمونیستی و منطبق با منافع کوتاه مدت و دراز مدت بردگان مزدی ست.

    بسیار خوب، و من خوشحالم که شما هم در پی سرنگونی رژیم هستید. اینک دوست من ممکن است برایمان بنویسید که این سرنگونی مورد نظر شما چگونه برنامه ریزی شده، و در چه زمان ممکن و منطقی ای بوقوع خواهد پیوست و نیروهای پیشبرنده آن کدامند؛ نقش عددی کارگران کمونیست در آن چقدر خواهدبود؛ و اینکه در ظرف این تشکل و یا شواری کارگران کمونیست؛ شما نیروهای دیگری را برای پشتیبانی خود خواهیدداشت! اگر بله، لطفا چند و چون آنرا شرح دهید؟
    با سپاس

  11. نظر من در مورد سرنگونی رژیم رفرمیستی نیست. نظر من این است که وقتی کارگران برای آزادی خود فعالیت میکنند باید فریب کسانیکه میخواهند با جناحهای لیبرال سرمایه دار بند و بست داشته باشند را نخورند. کاملا معتقدم که کارگران کمونیست نباید جان خود را فدای سرنگونی ای بکنند که توسط آن اربابان دیگر قدرت بگیرد- بهترین مثال سرنگونی رژیم شاه است. کارگران باید مستقیم برای منافع خود فعالیت کنند و این کار در چهارچوب مقولات و متدها و سیاستهای فلسفه طبقه سرمایه دار لیبرال و یا هر نوع دیگر از دیدگاه حاکمین ممکن نیست. بدینجهت سرنگونی ای که من در پی آن هستم کاملا کمونیستی و منطبق با منافع کوتاه مدت و دراز مدت بردگان مزدی ست. اما سرنگونی شما، سرنگونی ای هست که در آن کارگران باید برای بوجود آوردن سیستم دموکراتیک و لیبرال سرمایه داری فعالیت کنند تا شاید آنها لطف کرده و فضای بازی به ما بدهند. برای بی فایده بودن آنچه که شما دنبالش هستید مثال آوردم: یونان و ونزوئلا.

    با عبارت پردازی ها و مردم فریبی ها حول شعار سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی مخالفم چون فعلا شرایط ذهنی کمونیستی برای چنین چیزی مهیا نیست و این کار نه تنها موجب هرز رفتن وقت و انرژی می شود بلکه تاثیر بدی بروی جوانهای فعال گذاشته و موجب خطرات جانی و روحی شده و کار تبلیغ و ترویج ایده زیبای کمونیسم را کند میکند. تنبل ها و فرصت طلبها و پر حرفها شعار سرنگونی میدهند تا کار نکرده خود را انقلابی جلوه دهند. شارلاتان سرنگونی طلب در زندگی من زیاد بوده است.

    در ارتباط با مقاله و کامنت اولم، استقلال کردستانها را تغییر مهمی در وضع طبقه برده و زحمتکش کردستان نمی بینیم و فقط در خدمت اربابان می بینم. اما ذکر کردم که اگر براحتی و نه به قیمت جان بردگان و زحمتکشان بدست آید، دشمنی و جنگ علیه آنرا مضر به حالشان میدانم. بدینجهت چون کردها به فارسها و ترکها و عربها حمله نکرده اند و دنبال تسخیر مناطق زندگی آنها نیستند، اگر جمهوری اسلامی و یا رژیم ترکیه به آنها حمله کنند، کارشان را مثل سایر جنایتهای دیگرشان محکوم میکنم.

    نظر من در مورد کمک آمریکا به روژوا:
    مهم نیست که آمریکا موجب بقا و استقلال فعلی آنها شده. مهم این است که امنیت آنها فعلا به خظر نیافتد. دفع داعش بدون کمک آمریکا ممکن نبود. اما انقلابی دانستن آنها و آنها را نمونه انقلاب کمونیستی دانستن کلاه برداری سیاسی ست . همانطور که ذکر کردم، ناسیونالیسم مثل مذهب است، ذهنیتی بوجود می آورد که استثمارگران پیرامون استثمارگر بنظر نیایند ، درست همانطور که مزد استثمار نیروی کار و برده بودن کارگر را پنهان میکند.

  12. جناب ناشناس گرامی سلام؛
    شما مواضع مرا رفرمیستی ارزیابی کرده و نوشته اید:
    کامنتی که پای مقاله شما می گذارم ارائه آلترناتیوی دیگر در مقابل نظر شماست که من آنرا رفرمیستی میدانم. موضوع به فلسفه و ماتریالیسم هم مربوط نیست. عقاید شما را رفرمیستی ارزیابی میکنم چون دنبال فضای باز هستید.
    بسیار خوب دوست من، اینک پرسشم از شما این است که آیا اگر من از دیدگاه شما چنین نتیجه بگیرم که شما بدلیل نبود اراده ی مستقل کارگری ـ شورائی و…، برتری می دهید که با همین نظام ضدبشری ولائی که “مو از ماست کوچکترین حرکت های حقوقی و صنفی کارگری در می آورد” آنرا تاب آورده و اجبارا بساطش را تا فرصت ایده آل یا ممکن همچنان برتابید؟ و بنابرین نمی خواهید از این رژیم خودکامه که حتی نان کارگر را از گلوی خودِ کارگر، زن و بچه هایش می دزد، مصلحتی بسود اندکی نان و آب و آزادی بیشتر از آن گذرکنید.

    آیا چنین برداشتی از من با دیدگاه شما خوانائی دارد؟ و اگر نه، پس پیشنهاد شما در برابر نگاه من رفرمیست که در راه و مسیر تدارک قطب بندی های مستقل طبقاتی ست چیست؟

    لازم می دانم به گفته ی پیشینم چنین نیز بیفزایم که هیچ مبارزه ای در ذهن با پدیده ی رودررو و یا سوژه پیشارو نمی تواند بدون تهیه ی اهرم مقابله ی رویاروئی وارد میدان سیاست طبقاتی آنهم، در ساختار بورژوائی جهانی شود. و در عمل نیز بتواند پی به نقاط ضعف و قدرت خود و دشمن ببرد. دید من از نقطه ی ضعف چنین است که باید در یک جبهه جاری و یا هرظرفی با هرنامی که خواهدداشت بود تا مگر خود جنبش کارگری ـ توده ای را بتوان وارد میدان کلان و سراسری نمود. و نیروی میلیونی آنرا توسط خودش مهیای پیشبرد مبارزه ی مردمی ساخت.

    (( اینکه چنین دیدگاهی در سراسر جهان تاکنون نتوانسته لگام بر سرمایه داری هار بزند، دلیل نمی شود که از هر رفرم و ابزار یاری رسان مبارزه آزادکارگری ” حالا هراندازه اندک” چشمپوشی کرد.))

    البته این تنها شما نیستید که مرا رفرمیست می نامید، دیگرانی هم بوده و هستند که چنین لطفی بمن داشته و دارند. اما در این میان، من خودم را هرگز و هیچگاه یک سازشکار رفرمیست و …ندانسته و نمی دانم. بل شاخک های نگاه دقیق، حساس و طبقاتی، و باور کمونیستی غیرایدئولوژیک ام چنان در تک تک ذرات وجودم برابر بهره کشی انسان از انسان استوار و سازش ناپذیر ایستاده است که او دیگر در سن و سال من، نیاز به تشویق و تنبیه ندارند. انگاری او بیرون از اراده ی من وسواس و عادت به سرمایه سالار ستیزی یافته است؛ “افشاگری و روشنگری استبداد شیعی” که جای خود را دارد.

    برای من هر گام کوچکی در سمت سرنگون رژیم اهمیت فراوان و تعیین کننده دارد که نیروی تدوامکاری را در من بازتولید می کند. زیرا باوردارم هیچ کنش آگاهیرسانی ای در این بازار درهمریخته ی ضدبشری مذهبی و اختناق بی پایان بی نتیجه نمی ماند؛ اگر چه اهداف انقلابی ما دیررس جلوکنند و دیرپا باشند. اما اشکال مبارزه ی همه ی ما مفیدند و ادامه دارند و ایده آل های ما نیز تنها زمانی می توانند در میدان مبارزه عینی پیروز شوند که آنها در ترازوی چالش کار علیه سرمایه وزن عددی و نظری شان بالا باشد تا بتواند سرنوشت جنگ طبقات را از پیش تدارک، فراهم و از همه مهمتر مدیریت آنرا بدست خود توده های کار و رنج بسپارد. نه چند روشنفکر انقلابی و کمونیست فداکار و مبارزان خرفه ای! انقلاب کار توده هاست.

    من می بینم که در این پراکندگی چپ که ناتوانی اش مرا جدا دیوانه می کند، کل نیروها و جریان ها آن نه باهم و نه هیچکدام به تنهائی هیچ اهرم پیشبرنده ای در برابر راست ندارد. و طبعا راست در میدان فریب مردمی با حمایت بورژوازی لیبرال، پول، اسلحه و امپراتوری رسانه ای اش در داخل و خارج می تواند عنان هدایت توده های کارمزد و گرسنه را با ترفند مذهب همچنان و بی گمان فریب دهد و اراده ی آنان را می تواند برباید و با بقای ستیز چپ با چپ و پراکندگی آنها خواهدربود.
    بنابرین باید چپ پلورالیسم نظری را در همکاری های سیاسی اش بپذیرد و با هم وارد میدان مبارزه شود. وگرنه انقلاب بدست اعصار سپرده خواهدشد.
    با سپاس فراوان از همفکری با شما

  13. جناب چنگایی،

    درست می فرمائید من حرفم را تکرار میکنم، علتش این است که شما همیشه حرفتان را تکرار میکنید. کامنتی که پای مقاله شما می گذارم ارائه آلترناتیوی دیگر در مقابل نظر شماست که من آنرا رفرمیستی میدانم. موضوع به فلسفه و ماتریالیسم هم مربوط نیست. عقاید شما را رفرمیستی ارزیابی میکنم چون دنبال فضای باز هستید. در تمام مقالات شما این مقوله وجود دارد که باید اول فضای باز ایجاد کرد تا امکان سازمانیابی بردگان مزدی فراهم شود. منهم همیشه میگویم فضای باز هیچ تغییری در وضع بردگان مزدی ایجاد نمیکند و برای آن نمونه های مشخص تاریخی و امروزی وجود دارد. نمونه امروزی آن در بهترین وضع یونان و ونزوئلا هستند و در حالات یک کم بدتر کشورهای اروپایی. فضای باز در این کشورها هیچ کمکی به سازمایابی انقلابی بردگان مزدی نکرده است و بردگان این کشورها همگی یا دنباله روی جناحهای تندرو هستند و یا رفرمیست. دلیلش چیست؟ دلیلش این است که کمونیسم در این کشورها از بنیاد خودش که الغای بردگی مزدی دور شده است و خودش را مشغول تضادهای درونی حاکمین کرده است و با این کار دلش خوش است که سیاسی هست.

  14. جناب ناشناس سلام؛
    من و شما در یک نقطه همیشه با هم تصادم دیدگاه داریم و مسیرهای پیش فرضمان در آن نقطه ی گرهی دچار تناقض و تضاد نظری متقابل می شود.
    شما همچون همیشه نوشته و بر این نکته تمرکز کرده اید:
    بردگانی که برده یک سیستم دیگر بودند، ” فردا ـ از من” برده سیستم جدید خواهند بود.
    ببینید در این جمله شما یک واقعیت آشکار وجوددارد که نه تنها من، بل همه ی نیروهای چپِ رفرمیست، چپِ کارگری کمونیست تا طیف آرنارشیست های کمونیست از آن غافل نبوده و نیستند. زیرا، روابط بهره کشی موجود اقتصاد جهانی و قواعد بازار سرمایه و مارکت در سراسر جهان یک تنه وجوددارد؛ و بردگی مزدی نیز حاکم است. و این شیوه ی ضدبشری تا زدودن این ساختار انگل و غارتگر بی هر اما و اگری ادامه خواهدداشت.

    جناب ناشناس! برای من ماتریالیست هرگز و هیچگاه جهش پدیده های کیفی فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بصورت ناگهانی و غافلگیرانه منشأ بروز دگرگونی نبوده و نیستند. زیراکه باوردارم: هرحرکت کمی رو به تحول پیوسته و بی گمان، پیشینه تدریجی و تاریخی بلندی دارد که زمان وقوع عالی آن قابل پیش بینی نیست؛ اما انسان کارورز و سازنده و آگاه می تواند در پیدائی و شتاب رویدادهای آینده ی آن اثرگذار باشد. چالش انسانمداری که مبارزه ی ما به خلاصه ترین تعریف، نام آنرا سازماندهی نیروی کار و ایجاد تشکل طبقاتی می نامد.

    در این میدان جنگ اضداد ما نمی توانیم روند پدیده ها متعارض را بمیل اراده ی ایدئولوژیک ـ سازمانی و انسانی خود دستخوش ایده آل های لازم و ذهنی خود سازیم؛ یا دگرگونی های اجتناناپذیر را به هردلیلی بدست اعصار بسپاریم. اما می توانیم و باید برای ژرفش و گسترش مبارزه ی کار علیه سرمایه هرروز و از هر اهرم و ابزاری که حتی یک گام ما را به اهداف مان نزدیک کند بهره برداری اصولمند کنیم و البته نه ماکیاویلیستی! از این ساده تر نمی توانم بگویم که ما حق نداریم هیچ امکان رفرمیستی ای را که بسود بالابردن سطح زندگی و… باشد ندیدبگیریم.

    بنابرین دوست گرانقدر برای من کاملا تلخ و آشکار می باشد که با آگاهی از بقای روابط بهره کشی و بردگی مزدی، ” آنهم در همه حالِ بقای ساختار سرمایه سالاری” (با اینوجود دیدگاه من ترجیح می دهد) که در این استبداد هار مذهبی ابتدائا، از کل رژیم خودکامه ی ولائی ِهمه سرحریف بهر شکل ممکن شده و البته سریع رهاشویم؛ و سپس با امکان آزاد و قانومند صف بندی طبقاتی، ما کارگران و توده ها با امکان حق مسلم بوجودآمده و با ایجاد فضای باز تشکل و سازماندهی اراده ی مستقل طبقاتی؛ آنگاه بتوانیم سرکوب مذهبی را پشت سر نهاده و در چنان حداقل فضای موجود راه چالش طبقاتی را از زور عریان ولائی بازبگذاریم.

    و تنها در آنصورت است که توان و تعهد و دانش سیاسی “مای چپ رنگین” نشان خواهد داد که در برابر آلترناتیو راست هار داخلی و خارجی چندمرده حلاجیم و پایگاه و دعاوی آتی خانواده ی چپ و کمونیست چند و چون نبرد طبقاتی را فهمیده است و…
    باسپاس از شما

  15. جناب چنگایی، زدودن تمرکز قدرت هیچ کمکی به بردگان نمیکند. بردگانی که برده یک سیستم دیگر بودند، برده سیستم جدید خواهند بود. بردگانی که سیستم بردگی خود را نپذیرند، بردگانی هستند که ناسیونالیسم را هم نمی پذیرند. ناسیونالیسم را به هیچ طریقی نمیتوان در خدمت بردگان توجیه کرد. ناسیونالیسم همیشه و همیشه در خدمت استثمارگران است و بردگانی که بدنبال ناسیونالیستها راه می افتند، دنبال آزادی از استثمار نیستند. تمام چیزهایی که من نوشته ام با مراجعه به تاریخ قابل تایید هستند اما گفتهای شما برعکس. هیچ آزادی ملی ای کمک به از بین بردن استثمار نیروی کار نکرده است. آزادی ملی توهمی در ذهن بردگان می سازد که مذهب می سازد و همان کارکرد را دارد، حال چه قبل از آزادی ملی باشد و چه بعد از آن، در هر دو صورت به معنی غلبه ایدئولوژی استثمارگران است. اکثر مارکسیستها به علت اعتقاد به سوسیالیسم دولتی ناسیونالیست هستند. اما آنارشیستهای کمونیست باید از روژاوا درس بگیرند. ارتجاعی شدن حاکمیت روژاوا دقیقا به علت ریشه های ناسیونالیسم در آنهاست.

    آنچه که گفتم فرق میکند با اینکه بگوییم چون فلان قوم که حالا متحد شده اند و میخواهند از قومی دیگر استقلال داشته باشند، باید سرکوب بشوند. چنین نیست ،چون کار از کار گذشته است. مثلا، اگر یک رژیم ارتجاعی یک مرتجعی را دستگیر کند و شکنجه کند من میگویم غلط کرده، نمیگویم چون مرتجع هست، بدرک، چون کار از کار گذشته و آن مرتجع خنثی نشده و یا طرف انقلاب علیه استثمار نیامده و من مجبورم از انسانیت او دفاع کنم. اگر انترناسیونالیسم کارگری نتواند بر ناسیونالیسم غلبه پیدا کند، کار از کار گذشته و انترناسیونالیسم کارگری تا آن لحظه شکست خورده است.

  16. سلام جناب ناشناس؛ حضور فعال و نوشته ی شما زیر مقاله ام مرا بسیار مسرور ساخت.
    بله نگاه ملی ناسیونالیستی در نفس خود دشمنی آفرین است و تلاش تنگ نظرانه تبارگرائی پیرامون زدودن نابرابری های سیاسی اقتصاد فرهنگی اجتماعی هرگز بسود نیروی کارمزد نبوده و نیست. و این درست است که بورژوازی ملی برای بهره کشی و سرکردگی خود از ترفند “ملت ما” نردبان می سازد و پیش از بورژوازی لیبرال و خارجی در در گلوی هم ولایتی همزبان خود فرومی برد و سواری می گیرد.
    همزمان اما زدودن تمرکز قدرت می تواند استقلال ملی ملت ها را آگاهانه و اختیاری با دیگران همسو کرده و بسود اراده ی طبقاتی منسجم و متحدسازد.
    این استقلال به معنی جدائی نیست، بل ایجاد قطب های قدرت مردمی کارگری متفق هم هست و می تواند منافع طبقاتی بخش های زیرین را در مناطق زیستی قومی خود نمایندگی کرده و در جنبش سراسری متشکل باشد.
    فدرالیسم اهرمی ست که حقوق برابر ملیت ها و کارگران آنها را می تواند به حرکت درآورد و در صورت داشتن اراده ی متحد توده ای کارگری و خودمدیریتی مستقیم آنها، خواهدتوانست فرصت رشد و تقویت به نقاط بد و ضعیف ناسیونالیستی ندهد و یا آنرا کنُد و ناچیزسازد. و همزمان چالش همبستگی طبقاتی را در ظروف تشکل های دائم صنفی، فرهنگی و اجتماعی ژرفا بخشد. روندی که در دراز مدت و با رشد مبارزه ی آگاه توده ای کارگری ملیت ها می تواند روزی به آشکال شوراها بینجامد. بهرحال تضاد و تناقض جوامع ما و مشابه ما با سران ساختارهای متمرکز سیاسی، بیش از همه نفوذ قلدرهای مذهبی قومی هستند که پیوسته فاجعه آفریده و خواهند آفرید. و نقش مبارزه ی ملی در چنین شرایطی علیه خودکامگی ها و زدودن نابرابری ها می تواند گاها مترقی باشد؛ البته اگر سمتگیری توده ای کند و اهرم های خودمدیریتی ملت را بدست خود آنها بسپارد.
    باسپاس از شما

  17. استقلال بصورت ملی هیچ وقت برای آزادی بردگان نبوده و نیست. استقلال ملی کردستان در چهارچوب نظری آن باید درک شود و اگر اینطور باشد اصلا جای ایراد ندارد چون آنان که مانع آن هستند بهتر نیستند. استثمارگران برای خود حوزهای حکومتی درست میکنند و اسم آنرا میگذارند ملت و کشور. استثمارگران کرد از فرصت استفاده کرده اند و فکر میکنند که میتواند برای خود یک قلمروی امن تری ایجاد کنند. برای ما بردگان مزدی، این مسائل عادی ست و کلا مسئله ما نیست. مسئله ما، البته، این است که برای آن نمیریم.

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.