پرسش ها وپاسخ های قابل بحث درباره اوضاع جهان (بخش دهم و پایانی )
یونس پارسا بناب

Print Friendly, PDF & Email

 

پرسش چهاردهم

– به نظر شما چرا سهم و نقش دولت صهیونیستی اسرائیل در تبدیل خاورمیانه به بحرانی ترین منطقه در امپراتوری آشوب به این اندازه که شما مطرح می کنید ، مهم و کلیدی است ؟ در ضمن چرا به نظر شما پدیده حاکم صهیونیسم در اسرائیل مثل هر پدیده فاندامنتالیستی ( بنیادگرایی دینی ) از درون جوامع یهودی نشین بیرون نیامده و علل شکلگیری و رشد آن معلول و محصول فاز معینی از تاریخ تکامل سرمایه داری در دهه های آخر قرن نوزدهم و دهه های آغازین قرن بیستم ( مرحله سرمایه داری انحصاری ) ، می باشد ؟

پاسخ :

– نقشه ” اسرائیل بزرگتر” در اسناد سری و امنیتی دولت اسرائیل و در بیانیه ها و فراخوان های ” سازمان جهانی صهیونیست ها ” به روشنی نشان می دهد که سرحدات کشور اسرائیل از کناره های رودخانه نیل ( در شبه جزیره سینا ) در شمال آفریقا تا کناره های رودخانه فرات در عراق و سوریه و کشورهای دیگر منطقه تاریخی هلال احمر ( لبنان ، فلسطین و اردن ) را در بر می گیرند . این انگاشت و تصویر از نقشه اسرائیل بزرگتر به هیچ وجه و عنوانی محصول ” خیالبافی ها ” و افسانه های هزار و یک شب خلق های ساکن خاورمیانه و یا ” تئوری های توطئه ” ساخت چالشگران ضد نظام جهانی بویژه در خاورمیانه نیستند. بلکه حقیقت موجودی این نقشه جغرافیایی را می توان از درون واقعیت های تسخیر نظامی مناطق مختلف خاورمیانه و اتصال آن ها به اسرائیل در شصت و هفت سال گذشته ( از اورشلیم شرقی در مرکز خاک فلسطین گرفته تا ارتفاعات جولان در سوریه ، شبه جزیره سینا در مصر ، منطقه الشباب در جنوب لبنان و نوار غزه و ساختمان سکونت گاههای غیرقانونی بعد از اخراج فلسطینی ها از خانه های خود ، در اورشلیم شرقی و دیگر نقاط ساحل غربی ) بیرون کشید.

– ایدئولوژی و استراتژی استعمار فلسطین و دیگر مناطق خاورمیانه بزرگ توسط رهبران دولت اسرائیل از یک نوع راسیسم علیه خلق های خاورمیانه ریشه می گیرند که پیشینه اش به گفتمان های رایج در اروپای ربع آخر قرن نوزدهم می رسد. بر اساس این نژاد پرستی اتنیکی ( تباری ) صهیونیست ها از زمان رهبری تئودور هرتسل در اوایل قرن بیستم تاکنون ( بنیامین نتنیاهو در ۲۰۱۵ ) نه تنها حاضر به پذیرش خلق های خاورمیانه به عنوان ملت ها نیستند بلکه در اسناد محرمانه امنیتی و حتی مدارک رسمی دولتی منکر حق تعیین سرنوشت ملی بویژه برای فلسطینی هستند. بر اساس انگاشت و آموزش های صهیونیستی ، دولتمردان اسرائیل خلق های خاورمیانه بویژه اعراب را ، نه ملت ( و ملت ها ) بلکه معجونی از طوایف تحت عناوینی چون مسلمانان سنی و شیعه ، مسیحی های مارون ، دروزها ، بهائی ها و… محسوب می دارند. این ایدئولوژی که حداقل نزدیک به دو قرن برعقول و برنامه های استعماری هیئت های حاکمه کشورهای استعمارگر و امپریالیستی اروپای غربی بویژه در فرانسه و انگلستان ، حاکم بود به تدریج با فراز امواج خروشان جنبش های رهائیبخش در دو مرحله تاریخی بین دو جنگ جهانی ( ۱۹۳۹ – ۱۹۱۸ ) و سپس در سال های ” عهد باندونگ ” و ” جنبش غیر متعهدها ” در نیمه دوم قرن بیستم با فرتوتی و تضعیف همراه با رسوائی در کشورهای سه قاره روبرو گشته و بالاخره با افول رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی ، به پایان عمر خود رسید. امروز تنها دولتی که رسما معتقد است که مردمان کشورهای سه قاره معجونی از طوایف و قبایل بوده و لذا نمی توانند حق تعیین سرنوشت ملی داشته باشند همانا ایدئولوژی صهیونیسم حاکم بر دولت راسیستی اسرائیل و بخشی از نئوکان های حاکم در درون راس نظام) آمریکا( هستند.

– بدون تردید موفقیت این ایدئولوژی و استراتژی نمی توانست بدون حمایت قدرتمندترین کشور امپریالیستی تعبیه و تنظیم و پیاده گردد. در نتیجه از زمان ایجاد کشور اسرائیل در ۱۹۴۷ توسط سازمان ملل متحد تا اواسط دهه ۶۰ میلادی ، دولت اسرائیل به عنوان وسیله ای وابسته به امپریالیسم انگلستان در خاورمیانه اندیشیده و عمل می کرد. ولی بعد از افول قدرقدرتی انگلستان و جابجائی آن با موقعیت هژمونیکی آمریکا در دوره جنگ سرد دولت اسرائیل بویژه بعد از جنگ شش روزه ۱۹۶۷ به یک وسیله مطمئن در اختیار آمریکای هژمون ، قرار گرفت. امر وابستگی اسرائیل به امپریالیسم آمریکا در این پنجاه سال گذشته از سوی هیچ نهاد و جناحی در درون رژیم صهیونیستی زیر سئوال قرار نگرفته است. تنها استثناء احتمالی شاید اسحاق رابین نخست وزیر اسرائیل در سال های آخرین دهه ۹۰ میلادی قرن بیستم باشد. رابین که معتقد به ایجاد دو کشور اسرائیل و فلسطین در کنار هم به عنوان راه حل مسئله فلسطین بود ، بعد از انعقاد قرارداد اوسلو با همیاری و موافقت یاسرعرفات در جهت استقرار دو کشور دست به اقدامات مربوط زدند. اما رابین در سال ۱۹۹۱ بطور اسرارآمیزی ( که تا کنون سازمان های امنیتی – جاسوسی آمریکا و اسرائیل چرائی و چگونگی آن را فاش نساخته اند ) ، ترور شد. یاسرعرفات نیز ده سال پیش ( ۲۰۰۵ ) بطور اسرارآمیزی آمیزی مسموم گشت. در یک کلام روابط همه جانبه راس نظام با رژیم صهیونیستی اسرائیل بویژه در پنجاه سال گذشته ( از پایان جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل در ۱۹۶۷ تا کنون ۲۰۱۵ ) به روشنی نشان می دهد که اسرائیل دارای یک موقعیت کلیدی در استراتژی جهانی آمریکا می باشد. با اینکه اسرائیل عضو رسمی سازمان نظامی ناتو و یا جزو کشورهای جی۷ ( کشورهای پایگاهی امپریالیسم سه سره نظام ) ، نیست اما عملا و به طور دفاکتو اصلی ترین عضو و متحد آمریکا به ویژه در خاورمیانه محسوب می شود.

نتیجه اینکه

– با اینکه تا سال های اخیر این چنین استنباط می گشت که آمریکای هژمون هرگز از حمایت بی قید و شرط خود از اسرائیل استعمارگر منصرف نخواهد گشت ولی اوضاع روبه رشد در جهان فعلی ( بروز و گسترش تنش های جدی دربین کشورهای اتحادیه اروپا و احتمال وقوع پولاریزاسیون در درون آن از یک سو و فراز همکاری ها و همبستگی ها در بین سازمان های بین المللی بریکس ، گروه شانگهای ، گروه یورو آسیا و… برعلیه گلوبالیزاسیون به مدیریت آمریکا از سوی دیگر ) نشان از علائمی دارند که در پرتو بررسی آنها می توان اذغان کرد که پایه های اصلی روابط پر از حمایت همه جانبه آمریکا از اسرائیل در خاورمیانه و آفریقا در حال تضعیف و فروپاشیدگی است. در تحلیل نهائی می توان گفت که عصر یکه تازیها و موقعیت هژمونیکی آمریکا نه تنها در خاورمیانه بلکه در دیگر مناطق سوق الجیشی و ژئوپولتیکی جهان منجمله در اروپای آتلانتیک نیز می رود به پایان خود برسد.

پرسش پانزدهم

– به نظر شما چرا و چگونه خاورمیانه بزرگ و هم چنین آفریقا به این اندازه در محاسبات استراتژی جهانی نظام سرمایه در بیست و پنج سال گذشته اهمیت پیدا کرده است؟ در چهارچوب این اوضاع پر از تلاقی و آشوب بویژه در خاورمیانه آینده خلق های خاورمیانه و دیگر خلق های کشورهای دربند پیرامونی را چگونه ارزیابی و پیش بینی می کنید؟

پاسخ

– در اوضاع فعلی می توان گفت که خاورمیانه بزرگ بویژه کشورهای عربی درون آن آسیب پذیرترین و آسیب دیده ترین منطقه در روی کره خاکی است. این منطقه و دولت های حاکم در آن در حال حاضر قادر نیستند که بهر نحو و شکلی به چالش ها و بلایای منبعث از بحران ها و تلاطمات خانمان برانداز ، پاسخ داده و راه حل عبور از آن ها را تعبیه و تنظیم سازند. اعمال سیاست های نئوکلونیالیستی و حتی استعمار کهن ( بطور مثال در فلسطین ) توسط راس نظام جهانی سرمایه ( آمریکا ) و شرکا در این منطقه ژئوپولتیکی و ژئواستراتژیکی نه تنها در بیست و پنج سال گذشته ( دوره بعد از پایان جنگ سرد ) کمتر نگشته بلکه به طرز هارتر و حتی درنده خوتر ، به پیش برده شده است. در مقام مقایسه ، امروز کشورهای خاورمیانه بزرگ و آفریقا با مسائلی روبرو هستند که کشورهای آمریکای لاتین و یا کشورهای آسیای جنوب شرقی ، با آنها روبرو نیستند. در اینجا به تعدادی از این معضلات ، اشاره میشود.

۱ – گسترش ویروس اندیشه ها ، جنبش ها و سازمان های فاندامنتالیستی ( بنیادگرائی ) دینی – مذهبی توسط راس نظام آمریکا و شرکا ( عربستان سعودی ، قطر ، امارات عربی و ترکیه ) در خاورمیانه بویژه عربی و در کشورهای متعدد قاره آفریقا ، با استفاده از طریق اعمال سیاست های منبعث از تئوری ” تلاقی تمدن ها “.

۲ – پیاده ساختن تلاقی تمدن ها و تبدیل بخش اعظم خاورمیانه عربی و قاره آفریقا به آسیب پذیرترین و فلاکت بار ترین منطقه امپراتوری آشوب جهانی.

۳ – این سیاست دوگانه ( اعمال تلاقی تمدن ها از طریق شیوع ویروس فاندالیسم دینی – مذهبی نتیجتا تبدیل خاورمیانه و آفریقا به بخش کلیدی امپراتوری آشوب ) به امپریالیسم سه سره در ۲۵ سال گذشته از آغاز دوره بعد از جنگ سرد فرصت داده که با استفاده از لولو خورخوره اسلاموفوبیا ( ترس از مسلمانان ) به اشتعال جنگ های خانمانسوز مرئی و نامرئی در خاورمیانه و آفریقا دامن بزند.

– این فرصت در سایه فرار میلیون ها پناهنده جنگ زده مهاجر از کشورهای خاورمیانه بویژه سوریه و عراق به کشورهای غربی اروپا از یک سو و وقوع حوادث مرموز تروریستی در بیروت ، پاریس ‘مالی و… در نوامبر ۲۰۱۵ از سوی دیگر که بیش از پیش به شیوع ویروس اسلاموفوبیا در آمریکا و اروپا دامن زده ) نتیجتا به اشتعال جنگ های مرئی و نامرئی ساخت آمریکا در کشورهای دربند پیرامونی خاورمیانه و آفریقا در سال های آینده منجر خواهد گشت.

جمعبندی و نتیجه گیری

– امروز اوضاع روبه رشد در سراسر جهان به روشنی نشان می دهد که خاورمیانه بزرگ در محاسبات معماران نظام جهانی سرمایه ( امپریالیسم سه سره = کشورهای جی ۳ ) ژئواستراتژیکی ترین و ژئوپولتیکی ترین منطقه در جهان امروز محسوب می گردد. پیشینه این امر به قرن نوزدهم ( دوره عروج و گسترش استعمار کهن توسط کشورهای مسلط مرکز نظام جهانی به سرکردگی بریتانیای هژمون ) ، می رسد. از زمان شکست ناپلئون بناپارت در ترافالگار در ۱۸۱۲ تا سال ۱۹۴۵ ، بریتانیا تسلط هژمونیکی بر خاورمیانه بزرگ و بخش اعظم قاره آفریقا از مصر در شمال تا آفریقای جنوبی ، داشت. این موقعیت بعد از پایان جنگ جهانی دوم و آغاز دوره جنگ سرد به دست آمریکای تازه به دوران رسیده هژمون ، افتاد. با این پیشینه امروز نه تنها خاورمیانه بزرگ به توفانی ترین منطقه در امپراتوری آشوب جهانی تبدیل گشته بلکه به نظر این نگارنده مرز کلیدی و اصلی تضادها و تلاقی ها بین کشورهای مسلط نظام ( شمال گلوبال ) و کشورهای دربند پیرامونی ( جنوب گلوبال ) را ، تشکیل می دهد.

– در تحت این شرایط می توان از وقوع امکانات و فرصت های دگردیسی محور در خاورمیانه بزرگ سخن گفته و تفسیر ارائه داد. آیا در آینده نزدیک نیروهای اجتماعی توده ای در کشورهای خاورمیانه بزرگ با کمک و حمایت چالشگران ضد نظام جهانی موفق خواهند گشت که با ایجاد اتحاد بین خود و به موازات ایجاد همبستگی با خلق های متعلق به سازمان های بین المللی ” آلبا ” در آمریکای لاتین و ” گروه شانگهای ” در آسیای جنوب شرقی شرایط را برای گسست و رهائی از یوغ نظام جهانی و استقرار دولت های صاحب حاکمیت ملی ، آماده سازند؟ اگر خلق ها و دولت های خواهان کسب حاکمیت ملی در خاورمیانه بویژه در کشورهای عربی ، موفق شدند که به امر گسست از نهادهای امپریالیسم سه سره //////////////////بخشند در آن صورت وقوع دگردیسی در ساختار جهانی از یک جهان تک قطبی و تک محوری به جهان چند قطبی ( و حداقل دو قطبی ) خیلی محتمل خواهد گشت. برای اینکه این واقعه بزرگ تاریخی هر چه زودتر و سریع تر اتفاق بیافتد باید انتظار داشت که بعضی از اعضای اصلی اتحادیه اروپا تمایل نشان دهند که به خاطر اوضاع رو به رشد در سوریه و اوکرائین ( سیاست های جنگی و دیگر ماجراجوئی های نظامی آمریکا ) از سیاست های آتلانتیستی به سرکردگی آمریکا دوری جسته و به تعبیه و تنظیم یک اروپای یورو آسیا مستقل از آمریکا دست بزنند. بررسی اوضاع سیاسی در پائیز ۲۰۱۵ بویژه در ارتباط با سرنگونی هواپیمای روسیه در شبه جزیره سینا و حملات تروریستی به بیروت و سپس پاریس و با ماکو ( در مالی ) توسط داعش نشان می دهد که شرایط برای ایجاد یک اتحاد از سوی کشورهای فرانسه ، آلمان و بلژیک با روسیه علیه دولت فاشیستی داعش ( علیرغم مخالفت های غیر مستقیم راس نظام ) در حال شکلگیری و رشد است. به نظر این نگارنده اگر این اتحاد و حتی یک ائتلاف موقتی بین روسیه ، فرانسه و آلمان و…..با موفقیت به پیش رود نه تنها راس نظام در ادامه سیاست های مداخله جویانه و سلطه جویانه ” رژیم چنج ” برای اولین بار در خاورمیانه بزرگ در سوریه با ناکامی روبرو خواهد گشت بلکه جهانیان شاهد آغاز روندی خواهند گشت که در جریان آن جهان ما از شکل و شمایل تک محوری – یک قطبی ( یونی – پولار ) به شکل و شمایل چند قطبی – چند محوری ( مالتی – پولار ) ، تغییر خواهد یافت. در یک چشم انداز تاریخی و با عطف به گذشته می توان به روشنی دریافت که خلق ها و ملت – دولت های کشورهای دربند پیرامونی آسیا ، آفریقا ، آمریکای لاتین و اقیانوسیه ( جنوب ) در دنیای چند قطبی و حتی دو قطبی می توانند فرصت های بیشتری را در حرکت به سوی ایجاد یک جهان دیگر و بهتر کسب کرده و به بلندپروازی های خود در جهت گسست از نظام جهانی سرمایه و حرکت در جهت یک جهان بهتر و دیگر با چشم اندازهای رهائیبخش عدالت اجتماعی ( سوسیالیستی ) دامن بزنند.

– حرکت در مسیر ایجاد جهان دیگر و بهتر که به نظر این نگارنده نیز ضرورتا دارای چشم اندازهای سوسیالیستی خواهد بود ، پر پیچ و خم, گاها غامض و مبهم و حتی بعضی مواقع مشکل و طاقت فرسا خواهد بود. اما اوضاع رو به رشد در سراسر جهان پر از تلاطم و آشوب نشان می دهد که هر روز بر ضرورت ، عینیت و امکان حرکت در مسیر آن توسط بشریت زحمتکش بویژه در کشورهای جنوب ( که امروز بیش از هر زمانی در گذشته به حلقه های ضعیف و مناطق توفانی کلیت نظام جهانی تبدیل گشته اند ) ، افزوده می گردد.

منابع و مآخذ

 

۱ – سمیرامین ، ” خاورمیانه در یک چشم انداز جهانی ” در وب سایت ” دانشگاه سازمان ملل ” ، سال ۲۰۱۵٫

۲ – مایکل لی بوویتز، ” سوسیالیسم برای قرن بیست و یکم ” ، نیویورک ۲۰۰۶٫

۳ – مایکل لی بوویتز ، ” راه انسان به سوی توسعه و رشد : سرمایه داری یا سوسیالیسم ؟” در مجله “مانتلی ریویو” ، فوریه ۲۰۰۹ .

۴ – یونس پارسا بناب ، ” نظام جهانی سرمایه و موقعیت کشورهای دربند پیرامونی ( جنوب ) بویژه خاورمیانه بزرگ ” ، بخش دوم و مقاله ” بنیادگرائی و نظام جهانی سرمایه ” ، بخش چهارم کتاب ” جهان در عصر تشدید جهانی شدن سرمایه ” ، چاپ آمازون دات کام ، ۲۰۱۰ .

۵ – مقالات مربوط به خاورمیانه در ارتباط با داعش در مجله “نیشن” در سال ۲۰۱۵ .

 

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.