پرسش و پاسخ های قابل بحث ( بخش نهم )
یونس پارسابناب

Print Friendly, PDF & Email

 

پرسش سیزدهم

– امروز جهان طبق گفته ها و نظرات خیل عظیمی از مفسرین تاریخ سیاسی ( منجمله شما ) بیش از هر زمانی در گذشته دچار بحران ، تلاطم و آشوب گشته است . خاورمیانه بزرگ در مقام مقایسه با دیگر مناطق ژئوپولتیکی – ژئو استراتژیکی جهان بیش از هر منطقه در منجلات این آشوب فرو رفته است . به نظر شما ریشه ها و پیشینه این تلاطمات و تلاقی ها ( و آشوب منبعث از آنها ) در خاورمیانه به چه عصری در تاریخ سیاسی جهان می رسد ؟  گره اصلی در پیچیدگی این تلاطمات  و آشوب منبعث از آنها  چیست و چه نوع پدید ه ای است ؟

پاسخ :

– در یک نگاه ابتدائی به نظر چنین می رسد که پیشینه تلاقی ها و تضادهای کنونی در خاورمیانه به سال های بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی دوم و استقرار دولت صهیونیستی در فلسطین اشغال شده ، در سال ۱۹۴۸ می رسد . ولی یک نگاه عمیق تر به تاریخ معاصر خاورمیانه به روشنی نشان می دهد که ریشه های این تلاقی ها و تضادها و حوادث منبعث از آنها بین خلق های متنوع خاورمیانه و دولت های مسلط سرمایه داری کشورهای غربی به دوران گسترش استعمارگرائی نظام جهانی سرمایه داری در قرون هیجدهم و نوزدهم میلادی می رسد . پیشینه این تلاقی ها و جنگ ها از زمان اهدای امتیازات و کاپیتولاسیون های امپراتوری عثمانی به نیروهای استعمارگر اروپا ( سر آغاز انعقاد معاهدات ” تبادلات نابرابر ” ) در سراسر قرن هیجدهم ، شکست ایران در جنگ های ایران و روسیه تزاری ( در سال های۱۸ و ۱۸۲۷ ) ، تسخیر الجزیره توسط امپراتوری فرانسه در ۱۸۳۰ و شکست محمد علی پاشا در مصر در مقابله با امپراتوری انگلستان در ۱۸۴۰ ، شروع گشته تا تقسیم ایران بین امپراتوری های انگلستان و روسیه تزاری به سه بخش در ۱۹۰۷ ، تسخیر مراکش توسط فرانسه در ۱۹۱۱ ادامه داشته است . این تلاقی ها و تضادها در طول قرن بیستم نیز از مستعمره سازی و تقسیم فلسطین در ۱۹۴۷ ، کودتای ۲۸ مرداد در ۱۹۵۳ در ایران ، جنگ سوئز علیه دولت ناصر در مصر در ۱۹۵۶ و جنگ های معروف اعراب و اسرائیل در سال های ۱۹۶۷ ، ۱۹۷۳ و…. گرفته تا حمله نظامی آمریکا و شرکا به عراق در ۲۰۰۳ ، لیبی در ۲۰۰۹ ، سوریه در ۲۰۱۱ و یمن در سال ۲۰۱۵ ادامه یافته و نتیجتا خاورمیانه را امروز در چارچوب سیاست امپریالیستی ” تلاقی تمدن ها ” به قلب امپراتوری آشوب نظام جهانی سرمایه تبدیل ساخته است . البته تهاجمات نیروهای امپریالیستی و تاراج منابع طبیعی کشورهای خاورمیانه به سان دیگر مناطق کشورهای پیرامونی در ،آفریقا و آسیا ، با مقاومت ها و مبارزات خلق ها و دولت – ملت های خاورمیانه بویژه در دهه های بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی دوم روبرو گشتند . این مبارزات که در سال های ۱۹۵۳- ۱۹۵۰ در ایران آغاز گشت بلافاصله به کشورهای عربی در خاورمیانه سوریه ، لبنان ، عراق ، مصر ، الجزیره و… ( که به تازگی خود را از یوغ استعمار کهن نجات داده و استقلال سیاسی کسب کرده بودند ) به سرعت گسترش یافتند . با اینکه تعمیق و محبوبیت این مبارزات در دهه ۱۹۶۰ – ۱۹۵۵ کشورهای خاورمیانه را به منطقه استراتژیکی مهمی در درون جنبش های رهائیبخش ملی در کشورهای سه قاره دربند پیرامونی تبدیل ساخت ولی در همان دوره راس نظام جهانی سرمایه ( آمریکا) که بعد از پایان جنگ جهانی دوم موقعیت هژمونیکی کسب کرده بود ، برنامه ریخت که با تبدیل اسرائیل به کمپرادور خود و سپس حمایت همه جانبه از آن در اخراج فلسطینی ها از میهن تاریخی شان کلیه کشورهای خاورمیانه را این دفعه به نئو کلونی های راس نظام تبدیل سازد . به نظر این نگارنده این پارادوکس ، یعنی بازگشت استعمار سنتی درست در همان زمانی که استعمار کهن داشت از کلیه کشورهای آفریقا و آسیا و آمریکای لاتین رخت بربسته و نابود می گشت از ما یک تشریح تحلیلی طلب می کند : تجزیه و تحلیلی که می تواند یک مقدمه قابل تامل به پاسخ بخش دوم پرسش سیزدهم باشد.

– برای اینکه به یک درآمد قابل تامل دست یابیم نیاز مبرم به تحلیل روند جنبش رهائیبخش کشورهای عربی در آن دوره ( از ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۵ ) داریم .

– تا آغاز جنبش رهائیبخش در خاورمیانه بویژه عربی ، امپریالیست های انگلستان و فرانسه در کشورهای مصر ، تونس و الجزیره از یک سو و در کشورهای عراق ، سوریه ، لبنان ، فلسطین و اردن از سوی دیگر نقش برتر و مسلطی داشتند . این کشورهای امپریالیستی از طریق کانال کمپرادورهای بومی که عمدتا ترکیبی از ملاکین کلان و بورژوازی تازه به دوران رسیده در وحدت و همکاری با سازمان های بنیادگرای دینی – مذهبی ( سلفیست های وهابی از یک سو و سلفیست های اخوان المسلمین از سوی دیگر ) بودند ، برکشورهای خاورمیانه عربی حکومت کرده و در طول دهه ها بویژه در دوره بین دو جنگ جهانی ( ۱۹۳۹ – ۱۹۱۸ ) به تاراج منابع طبیعی این کشورها پرداختند . در نتیجه تعجبی ندارد که شکلگیری و گسترش جنبش رهائیبخش ملی در کشورهای عربی نوک تیز حمله خود را متوجه ملاکین کلان و امپریالیسم ساخت . اتخاذ این موضع نوین ( ضد  فئودال و ضد امپریالیست ) رهبران جنبش رهائیبخش را قادر ساخت که در دوره ۱۹۷۵ – ۱۹۵۵ اکثریت وسیعی از دهقانان ، کارگران و روشنفکران متعلق به طبقات مختلف منجمله خرده بورژوازی را به سوی آرمان های جنبش رهائیبخش ملی جذب کرده و آن جنبش را در آن دوره به یک چالش جدی و فراگیر در کشورهای عربی خاورمیانه بر علیه نظام جهانی سرمایه ، تبدیل سازد . این جنبش علیرغم پیچ و خم ها و کمبودهایش موفق گشت که در دهه ۱۹۵۰ رژیم های ارتجاعی وابسته به کشورهای مسلط مرکز را اول در مصر ۱۹۵۲ ، سپس در سوریه ۱۹۵۶ و عراق ۱۹۵۸ ، سرنگون سازد . عروج پدیده ناصریسم ( که به یک روند توده محور غالب در دهه ۱۹۶۷ – ۱۹۵۷ در سراسر کشورهای عربی خاورمیانه و آفریقای شمالی و شرقی تبدیل گشت ) به همراه پیروزی های حزب سوسیالیستی بعث در سوریه و عراق از یک سو و انقلاب الجزیره از سوی دیگر امواج خروشان جنبش رهائیبخش خاورمیانه را به اوج قدرت و محبوبیت در اواسط دهه ۱۹۶۰ رساند. دولت های برخاسته از این جنبش جملگی دارای چند ویژگی مشترک بودند که اهم آنها عبارت بودند از : اصلاحات ارضی – دهقانی ، ملی سازی منابع طبیعی ، صنعتی سازی و گسترش دولت های مدرن سکولار . در تحلیل نهائی این جنبش در مرحله اوجگیریش موفق شد که قدرت های مسلط مرکز ( کشورهای امپریالیستی انگلستان ، فرانسه و آمریکای تازه به راس نظام رسیده ) را مجبور به عقب نشینی ساخته و حتی موفق به کسب امتیازاتی در زمینه های مختلف گردد. در این دوره درخشان جنبش رهائیبخش ملی بویژه در سال های ۱۹۶۷ – ۱۹۵۶ ، ما شاهد عقب نشینی های امپریالیست های انگلستان و فرانسه از کشورهای هلال احمر ( عراق ، سوریه و لبنان ) خاورمیانه و شکست تاریخی آنها در تلاش برای بازگشت در جنگ کانال سوئز هستیم . در سال های بلافاصله بعد از پیروزی ناصریست ها در جنگ کانال سوئز کشورهای عربی خاورمیانه دستخوش دگردیسی هائی گشتند که به درجات مختلف در کشورهای حتی غیر عربی خاورمیانه مانند ایران ، ترکیه و قبرس نیز تاثیر گذار بودند .

– البته فراز امواج رهائیبخش ملی برای رهائی از یوغ استعمار کهن و امپریالیسم مدتی طول نکشید که با هیولای هژمونی طلب آمریکا روبرو گشت : آمریکائی که بعد از تضعیف فرانسه و انگلستان بویژه در جنگ سوئز برنامه ریخت که با کنترل دولت صهیونیستی اسرائیل که تا آن دوره به سان سگ زنجیری انگلستان عمل می کرد ، به گسترش و تامین هژمونی خود در خاورمیانه رونق بخشد . کل استراتژی آمریکا در این دوره نابودی جنبش رهائیبخش ملی اعراب بویژه در کشور مصر بود . برای رسیدن به این هدف آمریکا با استفاده از وابسته نوظهور خود اسرائیل که مسلح به سلاح های جنگی ساخت کشورهای مسلط مرکز بویژه خود آمریکا بود ، تهاجم نوینی را برای پیاده ساختن سیاست های نواستعماری در خاورمیانه آغاز کرد . روند سیاست ژئوپولتیکی و ژئواستراتژیکی آمریکا در خاورمیانه بعد از نابودی جنبش رهائیبخش در آن منطقه در چهل سال گذشته از ۱۹۷۵ تا ۲۰۱۵ از دو مرحله روشن و متمایز گذشته است.

– مرحله اول دقیقا بعد از جنگ شش روزه ۱۹۶۷ ، اعراب و  اسرائیل  شروع گشت . شکست نظامی کشورهای عربی از اسرائیل که از حمایت همه جانبه آمریکا برخوردار بود منجر به تسخیر شبه جزیره سینا و نوار غزه از مصر ، ساحل غربی و اورشلیم شرقی از اردن و ارتفاعات جولان از سوریه توسط اسرائیل گشت . این شکست آغاز پایان عهد ناصریسم و نابودی جنبش رهائیبخش ملی در خاورمیانه و شمال آفریقا بود . به عبارت دیگر آن جریان واحد که با اتحاد سیاست های گسست از محور نظام و گسترش سیاست های مستقل بر اساس استقرار حاکمیت ملی باعث رشد و فراز دولت های سکولار مدرن با اقتصادهای درون محور در دهه ۱۹۶۵ -۱۹۵۵ گشته بود بعد از پایان جنگ شش روزه ۱۹۶۷ بتدریج ضعیف و نابود گشته و درهای کشورهای خاورمیانه عربی و آفریقای شمالی به روی انحصارات تازه به دوران رسیده امپریالیسم سه سره باز کرد . پروسه سیاست ” باز کردن درهای باز ” ( که توسط چالشگران و روشنفکران ضد نظام سرمایه داری به اسم مناسب ” انفتاح ” معروف گشت ) بعد از آغاز حرکت سرمایه در سطح جهانی به فاز فعلی جهانی گرائی ( نیمه اول دهه ۱۹۸۰ ) و مشخصا بعد از فروپاشی شوروی و پایان دوره جنگ سرد در سال های ۱۹۹۰-۹۱ دولتمردان کشورهای عربی را با دادن امتیازات به انحصارات مالی نظام جهانی سرمایه به نئوکمپرادورهای بومی دولت های مسلط مرکز در کلیه کشورهای خاورمیانه منجمله در مصر ، عراق و حتی الجزیره تبدیل ساخت .

– مرحله دوم پروسه مستعمره سازی در خاور میانه از سال های آغازین دوره بعد از پایان جنگ سرد آغاز گشته و تاکنون۶ ۲۰۱ م ادامه دارد . وقایع این دوره در خاورمیانه بویژه موقعیت نئوکمپرادوری و توسعه های لومپنی در کشورهای خاورمیانه بویژه عربی را نمیتوان بدون بررسی پدیده اسرائیل بطور جامع و همه جانبه مورد تجزیه و تحلیل قرار داد . در واقع زندگی سیاسی و تاریخ اقتصاد کشورهای خاورمیانه عربی و آفریقای شمالی در ۹۰ سال گذشته ( بویژه در ۴۸ سال گذشته از ۱۹۶۷ تا ۲۰۱۵ ) با دولت صهیونیستی اسرائیل به قدری گره خورده است که بدون بررسی هویت و ماهیت آن دولت هیچ تحلیلگری نمی تواند دانش و آموزش خود را درباره خاورمیانه فعلی ( قلب امپراتوری آشوب نظام جهانی سرمایه ) ارتقاء دهد .

– برای یک بررسی جامع از پدیده دولت اسرائیل بهتر است به پرسشی که از سوی تعداد قابل توجهی از مورخین تاریخ معاصر خاورمیانه منجمله بعضی از چالشگران ضد نظام جهانی سرمایه ( مشخصا چالشگران خاورمیانه ) مطرح می گردد ، پاسخ قابل بحث و تاملی را ارائه دهیم : چکیده تم و محتوی این پرسش عبارت است از این که آیا دولت صهیونیستی اسرائیل یک پدیده خود مختار مسلح به منابع خود اهداف استعماری و امپریالیستی خود را در خاورمیانه می خواهد به پیش ببرد ؟ و یا اینکه نه ، صهیونیسم نیز مثل دیگر نیروهای دینی – مذهبی فاندامنتالیستی بنیادگرا به فرمان خواسته های نظام جهانی سرمایه در راس آن آمریکای هژمون اندیشیده و عمل می کند ؟ در اینجا برای اینکه به این پرسش پاسخ داده شود بهتر است در ابتدا به ریشه های تاریخی و رشد و گسترش صهیونیسم در تاریخ معاصر خاورمیانه و فلسطین اشغال شده اشاره کنیم .

– بنیان گذاران جنبش بنیادگرای صهیونیسم در ربع آخر قرن نوزدهم در بحبوحه گذار نظام سرمایه داری از مرحله صنعتی ( لیبرال – رقابتی ) به مرحله انحصاری – امپریالیستی با فریب یهودیان ستمدیده ساکن کشورهای عمدتا اروپای مرکزی و اروپای شرقی ، برنامه ریختند که با کمک امپریالیست های استعمارگر بویژه انگلستان به استعمار و تسخیر فلسطین در خاورمیانه ، دست بزنند . این فریب تاریخی بی تردید بدون جور و ستم و تبعیض و بالاخره بلایای دردناک ژنوساید ( نسل کُشی ) علیه اقشار مختلف یهودیان آن کشورها که از سوی هئیت های حاکمه آن کشورها روا شده بود ، نمی توانست میسر گردد . در این چهارچوب باید به این نکته توجه جدی کرد که فجایع و جنایاتی که علیه یهودیان اروپا از سوی هیئت های حاکمه اروپا اعمال گردید جملگی یک فصل خونبار و درنده خویانه در تاریخ دردناک اروپا بود  و هیچ ارتباطی با خلق های ساکن خاورمیانه ، منجمله خلق ستمدیده فلسطین ندارند . تنها ارتباطی که می توان برقرار کرد انتخاب فلسطین توسط صهیونیست ها به عنوان ” سرزمین بازگشت ” است : انتخاب جنایت باری که منجر به استعمار فلسطین و عملا اخراج و قتل عام فلسطینی ها از سرزمین اجدادی خود گشته و به هیئت های حاکمه اروپا فرصت داد که با استفاده از آموزش های به غایت ضد انسانی بنیادگرائی صهیونیسم یهودیان را فریب داده و با انتقال آنها از اروپا به سرزمین ” موعودی ” فلسطین و استقرار دولت صهیونیستی اسرائیل سیاست های امپریالیستی خود را در خاورمیانه ژئوپولتیک و ژئو استراتژیک ، پیاده سازند .

– بدون استعمار فلسطین توسط انگلستان در سال ۱۹۱۹ و سپس حمایت همه جانبه از سکونت صهیونیست های اروپا در خاک فلسطین در دهه ۱۹۲۰ تشکیل و استقرار دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۸ کاملا یک امر غیر ممکن بود. دولت انگلستان از سال ۱۹۲۰ ( سالی که جمعیت یهودیان فلسطینی ۶۰ هزار نفر بود ) تا سال ۱۹۴۸ ( استقرار دولت صهیونیستی اسرائیل ) ۵۴۰ هزار نفر یهودیان اروپائی تبار را به فلسطین انتقال داده و دولت اسرائیل را به یک نیروی نظامی تبدیل ساخت . در این دوره از ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۸ ، بود که امپراتوری انگلستان با حمایت و عنایت دیگر امپریالیست ها تهاجم خونینی علیه جنبش رهائیبخش مردم فلسطین را بویژه در سال های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹ به پیش برده و شرایط را برای شکست کشورهای عربی از اسرائیل  در سال ۱۹۴۸ آماده ساخت .

– دولت صهیونیستی اسرائیل که در سال ۱۹۴۷ با تقسیم خاک فلسطین به دو بخش فلسطین و اسرائیل بوجود آمد ، از همان آغاز موجودیتش هیچوقت حدود و ثغور ( سرحدات ) اسرائیل را که سازمان ملل متحد تعیین کرده بود نپذیرفته و هرگز هویت و موجودیت خلق فلسطین را به عنوان یک ملت مورد شناسائی قرار نداد . امروز هم که ۶۸ سال از تشکیل کشور اسرائیل توسط سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴۸ می گذرد ، دولت صهیونیستی اسرائیل تنها دولتی در سازمان ملل است که بر خلاف کلیه اعضای سازمان ملل ، تاکنون حاضر نشده است که سرحدات خود را بطور رسمی و کتبی در اختیار آن سازمان قرار دهد . زیرا صهیونیسم آینده کشور اسرائیل را در گسترش نامحدود اراضی از طریق استعمار کشورهای عربی از مصر و لیبی و….. در آفریقای شمالی گرفته تا کشورهای عربی هلال احمر خاورمیانه ( فلسطین اشغال شده ، عراق ، سوریه و…. ) می بیند . در این راستا صهیونیست های حاکم بر اسرائیل در ۶۸ سال گذشته با توسل به هر بهانه و وسیله تلاش کرده که سیاست استعماری – امپریالیستی خود را با سرکوب و قتل عام فلسطینی ها در خاورمیانه بویژه در منطقه هلال احمر ، پیاده سازد : از اعمال جنایات علیه فلسطینی ها در دیریاسین در ۱۹۴۸ و صبرا و شاتیلا در لبنان در ۱۹۸۲ گرفته تا ایجاد سکونت گاههای استعماری در ساحل غربی ( فلسطین اشغال شده ) در دهه های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ میلادی در ارتفاعات جولان سوریه و جنوب لبنان و بالاخره جنگ های ویرانساز علیه فلسطینی ها در نوار غزه در  دهه ۰ ۲۰۱ .

نتیجه اینکه

– بررسی سیاست ها و استراتژی های دولت صهیونیستی اسرائیل در ۶۸ سال گذشته به روشنی نشان می دهد که اسرائیل نه تنها در صدد است که کل خاک فلسطین ، ارتفاعات جولان و جنوب لبنان را به اسرائیل متصل سازد بلکه خواهان اتصال شبه جزیره سینا ( در شمال شرقی مصر ) نیز می باشد . نقشه ” اسرائیل بزرگ ” برای صهیونیست ها از سواحل رودخانه نیل در مصر شروع گشته تا سواحل رودخانه فرات ( در سوریه و عراق ) را در بر می گیرد . این استراتژی استعماری – امپریالیستی مولود تصورات خلق های خاورمیانه نبوده بلکه برنامه های استراتژیکی دولت بنیادگرای صهیونیستی اسرائیل است که هر سال در پارلمان اسرائیل و در کنگره های ” سازمان صهیونیسم جهانی ” مورد تائید قرار گرفته و از سوی امپریالیسم سه سره بویژه آمریکا حمایت می گردند . شرایط حاکم و جاری در خاورمیانه ( تبدیل خاورمیانه به متلاطم ترین منطقه در امپراتوری آشوب ) و ارتباط و گره پیچیده سرنوشت خاورمیانه با آینده اسرائیل ، از ما می طلبد که بیشتر به بررسی تحلیلی ایدئولوژی و استراتژی پدیده صهیونیستی اسرائیل ، بپردازیم . بدین جهت نگارنده در بخش دهم این نوشتار پیش از پاسخ به پرسش چهاردهم به بررسی ایدئولوژی صهیونیسم به عنوان یک نیروی بنیادگرا ( فاندامنتالیست ) در خدمت امپریالیسم ،  خواهد پرداخت .

منابع و مآخذ

۱ – جان بلامی فاستر ، ” امپریالیسم برهنه ” ، نیویورک ، ۲۰۰۶ .

۲ – وسلی کلارک ، ” منتظر جنگ آینده نباشید ” ، نیویورک ، ۲۰۱۴ .

۳ – سمیرامین ، ” اسلام سیاسی در خدمت امپریالیسم ” د رمجله “مانتلی ریویو ” ، دسامبر ۲۰۰۷ .

۴ – یادداشت هائی از سردبیران ، مجله” مانتلی ریویو” ، نوامبر ۲۰۱۵ .

۵ – درباره وقایع اخیر در اسرائیل و فلسطین ، رجوع کنید به :

– مجله هفتگی ” نیشن ” چاپ نیویورک ، شماره های اوت ، سپتامبر و اکتبر ۲۰۱۵ و

– روزنامه ” گاردین ” چاپ لندن ، شماره های اکتبر و نوامبر ۲۰۱۵ .

 

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.