یک ادیسه ایرانی: خاطرات یک ایرانی مهاجر نوشته مهران رفیعی
فریدون قاسمی

Print Friendly, PDF & Email

 

(A Persian Odyssey: Memoirs of an Iranian Migrant)

در این کتاب که در ماه می ۲۰۱۷ توسط شرکت آمازون و به زبان انگلیسی منتشر شده، نویسنده خاطرات خود را شرح داده است. مهران رفیعی دانش­آموخته رشته مهندسی برق از دانشگاه صنعتی آریامهر در سال ۱۹۷۵ بوده و اکنون به همراه خانواده­اش در ایالت کوئینزلند استرالیا زندگی می­نماید. مهران برای اوّلین بار در ماه مارس ۲۰۰۶ به نیوزیلند سفر نمود. به دنبال این سفر، او دو بار دیگر در اکتبر۲۰۱۱ و فوریه ۲۰۱۴ به آن کشور سفر نمود. این سفرها، یادآور خاطراتی برای او شد که آنها را در کتابش شرح داده است. این کتاب مشتمل بر ۱۶ فصل و ۳۶۵ صفحه می­باشد. در آغاز هر فصل، نویسنده شعر مناسبی را از یکی از شاعران معروف قدیمی و یا معاصر مانند: فردوسی، رومی، سعدی، حافظ، مشیری، سپهری، شاملو، سیمین بهبهانی و دیگران نقل کرده است. مهران  در آغاز هر فصل مشاهدات خود در نیوزیلند را شرح داده و در دنباله آن به شرح خاطراتی از ایران پرداخته است. عناوین و موضوعات مهمی که در هر فصل ارائه شده­اند به قرار زیر می­باشند:

  • نوروز، سال نو ایرانی. مهران خاطرات کودکی خود از شهر آبادان، تدارک نوروز توسط مادرش و بسیاری دیگر از مشخصه­های این شهر از جمله پالایشگاه را که پدرش در آنجا به عنوان مهندس کار می­کرده شرح داده است.
  • عروسی پر دردسر. مهران در برگزاری جشن عروسی دوستش در سال ۱۹۸۵ در جریان جنگ ایران و عراق شرکت داشت. در این رابطه، آنها با مشکلات فراوانی که توسط ملّاها و پاسداران ایجاد شده بود روبرو بودند.
  • برگزاری جشن­های شاهنشاهی. مهران به یاد قبول شدنش در رشته مهندسی برق در دانشگاه صنعتی آریا مهر، برگزاری جشن­های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران با شرکت حدود ۶۰ نفر از سران کشورهای مختلف جهان و بسته شدن دانشگاه­ها در طی این مراسم، به منظور جلوگیری از تظاهرات دانشجویان افتاد.
  • جنگ، نعمت الهی. مهران در بازدید از یک بنای یادبود شهدای جنگ­های اول و دوم جهانی، به یاد خرابی­های ناشی از جنگ ایران و عراق، آوارگی میلیون­ها نفر و اینکه خمینی جنگ را نعت الهی اعلام کرده بود افتاد.
  • ناخدا بُرزو. هنگامی که مهران در ایام تعطیلات نوروز با ماشین پیکان خود از شیراز به بوشهر سفر می­کرد، یک دانش­ آموز نیروی دریایی ایران به نام بُرزو را که به دیدار خانواده خود از ایل قشقایی می­رفت سوار کرد. بُرزو در طول راه، مشکلات زندگی ایلاتی، خشک­سالی طولانی، تخریب درختان جنگلی و حیات وحش و بی­توجهی مقامات دولتی در رفع این مشکلات را شرح می­داد. به گفته او، به ­لیل این مشکلات، مردم زندگی ایلاتی را رها کرده و در جستجوی کار به جاهای دیگر روی آورده­ند. از آنجایی که مهران دیگر خبری از بُرزو نداشت فکر می­کرد که شاید او حالا ناخدایی یک کشتی  در خلیج فارس را برعهده داشته و یا در قبیله­اش مشغول گله داری باشد.
  • سقوط شاه. در یکی از روزها، یکی از همسفران مهران به او چنین گفت: “به نظر من اگر به شاه زمان بیشتری داده می­شد، ایران می­توانست در موقعیت بهتری قرار گیرد.” مهران به او چنین پاسخ داد: “این تنها خود شاه بود که دوران سلطنتش را کوتاه کرد نه کس دیگری.” مهران که با حرارت صحبت می­کرد به موارد متعددی از اشتباهات شاه اشاره نمود.
  • ورسک، پل پیروزی. در دسامبر ۱۹۷۴ مهران و دوستانش تصمیم گرفتند که با راه آهنی که در زمان رضا شاه توسط مهندسین آلمانی ساخته شده بود، به استان مازندران سفر نمایند. پس از سوار شدن به قطار، مرد مسنی وارد کوپه آنها شد. در طول سفر، این مرد که از بازداشت بخاطر فعالیت های سیاسی دختر و پسرش آزاد شده و از تهران به شهر خودش  باز می­گشت، چگونگی ساخت این راه آهن، پل مشهور ورسک و افتتاح آن توسط رضا شاه را شرح داد و اضافه نمود که: “در جریان جنگ جهانی دوم، هیتلر قصد داشت تا پل­ها و تونل­های این راه آهن سراسری آن را منفجر نماید تا متفقین بخاطر اشغال روسیه توسط قوای آلمان، نتوانند از آن بر علیه او استفاده نمایند.” آنگاه گفتگوها به اشتباهات رضا شاه  که منجر به برکناری او شد کشیده شد.
  • ایرانیان جلای وطن کرده در واناکا. هنگامی که مهران در واناکا بود با یک ایرانی به نام سهراب آشنا شد. سهراب شرح داد که چگونه در یک گروه ۵۰ نفره از مرز پاکستان عبور کرده و خود را به کویته رسانده بود. او در آنجا به یکی از دوستانش که در امارات به کار تجارت اشتغال دارد برخورد نمود و این دوست با روابطی که داشت توانست برای سهراب و خانواده­اش ویزای مهاجرت به نیوزیلند را تهیه و آنان را روانه اوکلند نماید. پس از استقرار در این کشور همسرش برای دیدار خواهرش به کانادا رفت و دخترش را هم با خودش برد و در آنجا ترتیب گرفتن طلاق از همسرش را داد. پسرش هم پس از تحصیل در رشته پزشکی موفق به گرفتن کار در استرالیا شد و به این ترتیب خانواده سهراب از هم پاشید. پس از سهراب نوبت به مهران رسید و او داستان پر ماجرای گرفتن ویزای مهاجرت خود و خانواده­اش به استرالیا و رفتن به شهر بریزبن در سال ۱۹۹۰ را شرح داد.
  • معجزه یا کود شیمیایی. مهران در حین سفر در نیوزیلند با یکی از اهالی کره جنوبی که در کار بازاریابی محصولات پتروشیمی و کود شیمیایی بود آشنا شد. مهران برای او شرح داد که کود شیمیایی او را به یاد داستان خنده داری می­ا­ندازد که موجب خنده او در مواقع برخورد با مشکلات می­شود. از آن­جایی که این مرد کره جنوبی به این داستان اظهار علاقه کرد، مهران این داستان را که با کود شیمیایی و ظهور امام دوازدهم رابطه داشت برای او شرح داد.
  • پناه جویان. زمانی که مهران در شهر گری­موث بود به او گفته شد که این شهر در دوران کشف طلا در سال­های ۱۹۰۰ میلادی محلی شلوغ و بندری پر فعالیت برای صادرات چوب، ذغال و رفت و آمد کشتی­های ماهی­گیری بوده است. هنگامی که مهران به منجنیق­ها و بالابرهای این بندر نگاه ­می­کرد به یاد داستان خنده­ داری افتاد که در اولین سال اقامت او در استرالیا، یا به عبارت دیگر در سال ۱۹۹۰ برایش اتفاق افتاده بود.
  • شوک فرهنگی در کازرون. مهران با مردی با قیافه اهالی کشورهای اسکاندیناوی آشنا شد که مشغول کار روی یک مجسمه فلزی بود. او به مهران گفت که قبل از بیکار شدن برای واحد های صنعتی کار می­کرده و بعد از آن وارد ساخت آثار هنری شده است. این مرد اضافه کرد که در خرد سالی پدر و مادرش را دریک حادثه تصادف اتومبیل در دانمارک از دست داده و خانواده­ای در یکی از شهرهای کوئینزلند او را به فرزندی پذیرفته بودند. این داستان مهران را به یاد دوران کودکی خودش انداخت که به دنبال یک زندگی مرفه و برخورداری از تمام امکانات در آبادان، پدرش از کار خود استعفا داد و به شهر کوچک کازرون با امکانات محدود رفت. مهران ۵ سال در این شرایط که برای او شوک فرهنگی بود زندگی کرد تا اینکه پدرش او را برای تحصیل در سال­های آخر دبیرستان به یک شبانه روزی در تهران فرستاد.
  • خانه­ای در خیابان کاخ. مهران با یک مرد بازنشسته برزیلی به نام پدرو در کوئینزتاون آشنا شد. پدرو برای او شرح داد که در برزیل مسائل اجتماعی متعددی مانند: جنایت، فحشا، سوء ­استفاده مالی و غیره وجود دارد. او می­خواست بداند که وضعیت این مسائل در رژیم جمهوری اسلامی چگونه است؟ مهران در پاسخ داستانی را برای پدرو تعریف کرد که به او دیدگاه روشنی در باره این مسائل می­داد.
  • لاله­های قرمز. هنگامی که مهران از کوئینزتاون به مونت­کوک سفر می­کرد، عطری به مشامش رسید که او را به یاد یک گل فروشی در شهر بریزبن انداخت که او می­خواست برای عید نوروز سال ۱۹۹۵ گل سنبل سفارش بدهد. در طی مراسم نوروز این سال، مهران به دوستی از اهالی شیراز برخورد نمود. این دوست مهران را از اعدام دکتر علی مظفریان که دکتر سرشناسی در بین سنی های شهر شیراز بود آگاه کرد. دلیل اعدام او این بود که از مذهب شیعه به مذهب سنی گراییده بود و برای آن فعالیت می­کرد. براساس افسانه های اساطیری ایران، لاله قرمزی بر گور سیاوش که سمبل بی­گناهی بود روئید. در مورد دکتر مظفریان نیز ممکن است که چنین باشد.
  • داستان­های جنگل. هنگامی که مهران با اتوبوس به سوی شهر نلسون سفر می­کرد، مرد محلی مسنی به نام ریچارد در کنار او نشسته بود. در یکی از نقاط طول راه، ریچارد به صخره­ای به شکل سر اسب در میان جنگل اشاره کرد و افسانه مربوط به آنرا شرح داد. داستان این مرد مهران را به یاد چند فعالیت سیاسی در جنگل­های ایران انداخت و داستان آنها را برای ریچارد شرح داد. این فعالیت­ها عبارت بودند از: (۱) جنبش میرزا کوچک خان جنگلی در استان گیلان در سال­های اولیه ۱۹۰۰ میلادی، (۲) حادثه سیاهکل در سال ۱۹۷۱ در همان استان و (۳) فعالیت­های گروه سربداران در سال ۱۹۸۲ در اطراف آمل.
  • کودتا. مهران در هنگام بازدید از بقایای اقامتگاه چینی­ها در جریان سال­های اولیه کشف طلا در نیوزیلند، به یک زوج آمریکایی که در سفر ماه عسل بودند برخورد نمود. مهران خود را به عنوان یک استرالیایی با ریشه ایرانی معرفی نمود. این زوج به او گفتند که رئیس جمهور شما (محمود احمدی نژاد) ماه عسل ما در نیویورک را خراب کرد، زیرا خود و همراهانش چند طبقه از هتل محل اقامت ما را اشغال کردند و بخاطر مسائل امنیتی محدودیت­هایی برای رفت و آمد ما و سایر ساکنان هتل ایجاد نمودند. مهران در پاسخ به آنها گفت که در طول سال­ها رئیس جمهورهای آمریکا نیز مشکلات زیادی برای مردم ایران ایجاد نموده­اند. آنگاه مهران به شرح وقایعی مانند: (۱) کودتای ماه اوت ۱۹۵۳ بر علیه حکومت دکتر محمد مصدق و اعدام دکتر حسین فاطمی وزیر امورخارجه او، (۲) بازدید ریچارد نیکسون معاون ریاست جمهوری آمریکا از ایران پس از کودتا و تظاهرات دانشجویان دانشگاه تهران بر علیه او که منجر به کشته شدن سه دانشجو گردید و (۳) بسیاری از وقایع دیگر پرداخت.
  • بازگشت به خانه. بالاخره مهران بازدیدهای خود از نیوزیلند را به پایان رساند. در پرواز بازگشت از کرایست­چرچ به بریزبن، مردی که در کنار او نشسته بود خود را به نام ریچارد معرفی نمود. او گفت که موسیقی دان و متولد و بزرگ شده کرایست­چرج می باشد و در وین آموزش موسیقی دیده است. او ادامه داد که پس از تخریب مرکز موسیقی شهر کرایست­چرچ در جریان زلزله، کار خود را از دست داده و برای شروع کار جدیدی به استرالیا می­رود. ریچارد اضافه نمود که در هنگام تحصیل در وین یک دوست ایرانی به نام بهمن داشته که مادرش آلمانی و پدرش یکی از ایرانیانی بوده که از ایران فرار نموده و چندی در آلمان شرقی زندگی می­نموده و از آنجا به روسیه شوروی رفته و با روزهای سختی مواجه شده بوده و بالاخره پس از چند سال تلاش توانسته بوده که به آلمان غربی مهاجرت کرده و در آنجا ساکن شود. در ادامه پرواز به بریزبن، مهران به سقوط دیکتاتورها در جهان اشاره نمود و نظر مثبت خود را برای آینده جهان بیان داشت.

 

باوجود اینکه تحصیلات مهران در رشته مهندسی برق می­باشد، با نوشتن این کتاب نشان داده است که نویسنده و قصه گوی ماهری نیز می­باشد. از آنجایی که این کتاب به زبانی ساده، روان و جذاب نوشته شده بطوریکه خواننده مایل به زمین گذاشتن آن نیست، خواندن آنرا به ایرانیان علاقمند به موضوعات ارائه شده در این کتاب، بخصوص به فرزندان ایرانیان مقیم خارج که به زبان انگلیسی تسلط دارند و مایلند با پاره­ای از مسائل ایران قبل و بعد از انقلاب آشنایی بیشتری پیداکنند، توصیه می­نمایم.

فریدون قاسمی

سیدنی استرالیا

۱۴ ژوئن ۲۰۱۷

 

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.